غربت ابادی
محمد نیکوعقیده
صدایی به گوش اشنا ولوله ای در دور دست پچ پچی در حیتا زمزمه ای از غربت ابادی از ابر و بارون این قصه ی قدیمی قصه ی اب و علف جدال رودخانه با تمنای دهقان سخت ترین سالهای ابادی من ای تو
صدایی به گوش اشنا
ولوله ای در دور دست
پچ پچی در حیتا
زمزمه ای از غربت ابادی
از ابر و بارون
این قصه ی قدیمی
قصه ی اب و علف
جدال رودخانه با تمنای دهقان
سخت ترین سالهای ابادی من
ای تو جان وتن
بگو از غصه هات با من
ای فریاد پر سکوت
تمام تو دستهای قنوت
اه که...
مزرعه هایی چه خشک
جویباری چه نحیف
رودی که میرود تا هیچ
و فراموشی یونجه زاری در طراوت
و جیر جیرکها چه خاموش
ناله ی مرغ حق هم
و پروانه هایی که افتاده اند
از سرمستی گلپونه ها
وباز هم میدانم
از تن داغ درخت سیب
از رودخانه ای تهی از ماهی
پس به دیدارت میایم
تا بدهم به رود نوید باران
و به ابر ببرم تمنای امدن
و به چشمه بدهم پیغام جوشش
خواهم امد
حتی اگر فاصله ها نگذارند .......