رفتن به محتوای صفحه
حیتاHEITA · RUDMAJANاز یک روستا،
هزار قصهٔ مشترک

عکس قدیمی: سال 1355 حیاط بهداری

محمود فتوحی

عکس شاید خرداد سال 1355 باشه توی حیاط بهداری رودمهجن. دانش آموز سال اول راهنمایی بودم. جوون خوش تیپ کنار من، آموزگار مدرسه‌ی رودمهجنه که دو سالی می‌شه دوماد ما شده. کلاس 5 شاگردش ب

عکس شاید خرداد سال 1355 باشه توی حیاط بهداری رودمهجن.

دانش آموز سال اول راهنمایی بودم. جوون خوش تیپ کنار من، آموزگار مدرسه‌ی رودمهجنه که دو سالی می‌شه دوماد ما شده. کلاس 5 شاگردش بودم و حسابی سخت‌گیر بود. جوان پسر در بغل هم آموزگاره و از قوم و خویشای ما و اون بچه هم پسرشه که حالا مردی شده بزرگتر از باباش. مرد آبی‌پوش هم بابامه که بدجوری کله‌ش بوی قورمه سبزی می‌داد.

شاگرد مدرسه‌ی راهنمایی کوروش بودم که تو خیابون فرمانداری تربت حیدری بود. مث همکلاسیام، عشقم این بود که این جوری تیپ بزنم:

موی لَختِ بلند که بریزه رو چشام . ریش ستّاری پر پشت، ساعت مچی سگ‌کشی، پیرهن یقه خرگوشی، کت با یقه‌ی به پهنای بال عقاب، شلوار پاچه‌شیپوری، و کفش با پوزه‌ی پهن و پاشنه‌ی کلفت و بلند. عینُه تیپ دامادمون. یه تیپ مردونه که همه چیزش درشت باشه. خب جوونی با این همه درشتی و کلفتی و بلندی و پهنی و با یه لشکر سگ و خرگوش و عقاب و شیپور اگه انقلاب نمی‌کرد این زور و قوت رو چی جوری خالی می‌کرد؟