رفتن به محتوای صفحه
حیتاHEITA · RUDMAJANاز یک روستا،
هزار قصهٔ مشترک

عکسهاي بهاري من

مرادی

من درختی بودم پای تا سرهمه سبز همه سرسبز امید همه سرمست بهار كه به هرشاخه ی من نغمه ی فروردین بود وبه امداد سَبُك پویه نسیمی ناگاه برگ برگم همه رامشگر صحرا بودند بزم ما رنگین بود *

من درختی بودم

پای تا سرهمه سبز

همه سرسبز امید

همه سرمست بهار

كه به هرشاخه ی من نغمه ی فروردین بود

وبه امداد سَبُك پویه نسیمی ناگاه

برگ برگم همه رامشگر صحرا بودند

بزم ما رنگین بود

***

در شبانِ مهتاب

در دلِ حجله ی دشت

بوسه میزد به لبم دخترِ ماه

مست میكرد مرا نغمه ی رود

موج میزد به دلم شوق گناه

بند بندم همه شوق

برگ برگم همه شاد

***

وای ، اندوه اندوه

آن درختم امروز

كه به صحرای وجود

دست یغماگرِ طوفانِ زمان

جامه ی سبز مرا غارت كرد

وآنچه مانده است برای تن من،‌ عریانیست

منم و تَف زده دشتی كه كویر است كویر

نه درآن نغمه ی رود یست نه آبادانیست

***

آن درختم ، اما

نیستم مست بهار

یا كه سرسبز امید

دیگر ای دامن دشت

برگ برگِ تن من ، پیکِ فروردین نیست

بزم ما رنگین نیست

***

دیرگاهی ست كه روشن نكند دخترماه

دشت تاریك مرا

همه جا خاموشی است

وای تاریكی و تنهائی ، دردانگیزاست

چه شد آن شورِ بهار؟

چه شد آن گرمیِ عشق؟

همه جا پائیز است

كوه تاكوه به گِرد سرمن اندوه است

دشت تا دشت به پیش نِگهم نومیدیست

سینه ام ازغم بی عشقی وبی همنفسی لبریز است

***

اینك اینك منم ودامن دشتی خاموش

اینك اینك منم وهیزم خشكی بی سود

شاخه هایم همه چون دست دعا سوی خداست

ای خدا آتش سوزنده و ویرانگر تو

درهمه دشت ، كجاست؟

شعر از: مهدی سهیلی