عکسهائی که خانم افرا بهشتی در.....
چغازنبیل
با سلام وتبریک به خانم بهشتی گرچه نمیودنم از کدوم خانواده محترم هستی ولی فرقی نمیکنه در هر صورت مورد احترام ما هستی . اما عکس جونای قدیم وپیرای ببخشید میان سالان فعلی چند تا پیام ر
با سلام وتبریک به خانم بهشتی گرچه نمیودنم از کدوم خانواده محترم هستی ولی فرقی نمیکنه در هر صورت مورد احترام ما هستی .
اما عکس جونای قدیم وپیرای ببخشید میان سالان فعلی چند تا پیام را به ذهنم القا کرد که درجش به عنوان پاسخ بلحاظ اطاله به مصلحت نبود وگفتنش هم خالی از لطف نیست البته اگر مورد ایراد ناشناس عزیز واقع شد پیشاپیش مراسم اعتذار خودرا به محضرشان ابراز میدارم عفو از بزرگان است . حالا دیگه کم ما وکرم شما. یا علی مدد.
اولش اینکه جونی کچایی که یادش بخیر .
دومش اینکه اهای جونا این وضع در انتظار همه ما هست ودیر وزود داره ولی سوخت وسوز نداره با ید برای ایام پیری توشه ای اندوخت وبهترینش ایجاد عادت احترام به پیران برای اینکه وقتی پیری به سرغ ما بیاید جونای انروز عادت به احترام داشته باشند وما مورد احترام باشیم
سومش اینکه ایا بهر تقدیر باید غصه بخوری که پیر شدی یا نه بابا اینم بخشی از زندگی است که تغیر ناپذیر است .
اما عکس ها : در عکس اولی از راست به چپ چه سبیلایی داشتند ها ادم یاد رستم میفته ..
1-- احمد اقای حقیقی است که اکنون با موی سفید وقریب صد کیلو وزن بسیار مهربون وفداکا باز نشسته بیمارستان قائم .
در مدتی که ایشان در بیمارستان قائم مشغول خدمت بود از هیچ کمکی به هم ولایتی ها چه انها که از روستا به بیمارستان مراجعه میکردند وچه انها که از مشهد میامدند دریغ نمیکرد وگاهی قسمتی از هزینه بیمار ستان را خود پرداخت میکرد وبه روی مریض نمی اورد وخودش وماشینش در خدمت همه گان بود وبسیار خد مات شایسته وصاد قانه دیگر از ایشان دیده وشنیده ایم که به همین بسنده میکنم و اکنون که ایشان باز نشسته شده بر همه ما فرض است ارج واحترامشان را پاس بداریم من از همین جا مراتب احترام خود را به ایشان وخانواده محترمشان اعلام میدارم .
2- نوجوانی که در پشت نشسته محمد اقای حقیقی برادر علی اقای حقیقی است که در تربت زندگی میکند ومرد بسیار مهربانی است .
3- تصور میکنم جناب علی اقای حاضری باشند که اکنون با موسفید ومرد محترمی هستند ایشان بازنشسته نیروی هوایی هستند انسانی بسیار محترم ودر طول عمرشان مردی خدوم وبا محبت بوده ومیباشند خدا قوتشان بده.
در دومین عکس که دونفر از انان متاسفانه فوت کرده انداز راست به چپ.
3- حاج قهرمان ایزدی با بیش از یکصد کیلو وزن ادم بسیا خوش صحبت ومهربون وکار راه انداز با موهای سفید ومورد احترام.
در این راستا بد نیست به خاطره ای از این بزرگ مرد دارم اشاره کنم.
یک روز در تربت میره چلوکبابی یک پرس چلو برگ بانون اضافی سفارش میده بعد که غذا را میارن سرشو میندازه پایین ونون را دوتیکه میکنه وبرگ را هم دونصف میکنه و همه چلو کباب را دولقمه میکنه وخلاص ولی سیر که نمیشه میخاد دستور بده که یک غذای دیگه بیارن که میبینه یک پرس دیگه اوردند جاتان خالی انرا هم دولقمه میکنه که پرس سوم وچهارم وپنجم را میا رن وبعد میگه بابام جان سیر شدم پا میشه میاد حساب کنه چلو کبابیه میگه اقا حساب کردند میگه کی حساب کرده چلوکبابیه اشاره به گوشه سالن میکنه میگه اون دختر ها حاج قهرمان نگاه میکنه مبینه چند تا دختر سپاه دانشی معلم به او نگاه میکنن ومیخندند میره جلو وسلام میکنه میگه ببخشید شما مرا میشناسین که حساب کردین میگن نه اقا از نحوه دولقمه کردن هر پرس غذا وبالا کشیدن ان خوشمان امده حاجی هم که مرد محترمی است خجالت میکشه وتشکر میکنه ومیره .
واقعا جونی کجایی که یادش به خیر.
خاطره دیگری که ازاین مرد دارم اینه که .
ایشون جوون بوده وبا چند تا از همسن هایش در فلکه پارک برای گردش قدم میزنه که چندتا جون مشهدی به اینا اهانت میکنن ومثلا میگن برین جوجه ها به دهتان قدم بزنین شمارو چه به مشهد وبالاخره در گیر میشن حاج قهرمان ظاهرا توی کافه یا مغازه مشغول حساب کردن خرج ها بوده میبینه در گیر شدند خودشو میرسونه وچندتا را میزنه مشهدی ها که ماشین داشتند سوار ماشینشان میشن که فرار کنن حاج قهرمان از سپر عقب ماشی میگیره وماشین را بلند میکنه وچرخای عقب را میزاره داخل جوی خیابون وماشین متوقف میشه وبقیه ماجرا........ حالا ازین قهرمانها داریم ؟
4-- مرحوم محمد بخشی که خدای رحمتش کند از روستای رزگ بود که بعدا در رود معجن ازدواج کرد وی در کار خرید قالی وخوار بار بود که در اثر سکته قلبی دار فانی را وداع کرد ادم خوبی بود وبسیا ر با سخاوت البته ازحق نگزریم که مردم روستای رزگ از حیث سخاوت برهمه روستا های اطراف بر تری دارند بر عکس روستای .........
5 – مرحوم حسن بایگی یا حسن علیزاده مرد خیلی مودب ومبادی اد اب از بایگ به رود معجن امد واسکان یافت وبه شکار کبک علاقه مفرطی داشت شنیدم که یک روز با یک جوون رود معجنی رفته بود به کبک در بین راه جوون رودمعجنی تا صدای کبک ها را میشنوه میگه که حسن اقا امروز با دست پر برمیگردیم مرحوم حسن میگه اگر خدا بخواهد ه جوون خام میگه بابا اینهمه کبک اینجا دام هم که هست دیگه اگرخدا بخاد چیه بلاخره پنچ تا کبک توی دام میافتند وحسن واون جوون با خوشحالی به طرف دام میدوند که یک مرتبه کبک ها دام را از زمن میکنند وپرواز میکنن مرحوم حسن میگه که پسر جان توکل نکردن به خدا یعنی این حالا فهمیدی اگر خدا بخاد یعنی چه .بهر حال ان مرحوم ادم معتقدی بود و در میان سالی در اثر سکته قلبی برحمت ایزدی رفت.
ببخشید از تطویل مطلب دوست داشتم نحوه شکار را در رودمعجن با دام وبا برف بیان کنم که میزارم برای مطلب بعدی انشا الله.