رفتن به محتوای صفحه
حیتاHEITA · RUDMAJANاز یک روستا،
هزار قصهٔ مشترک

عمو عمو العطش3

علی نجفی

صبح روز عاشورا قبل از در امدن خورشید میرود بالای پشت بام.روبه قبله مینشیند و مشغول زیارت عاشورا میشود.مادر هم روی ایوان نشسته و زیارت عاشورا میخواند.وقتی از مادر میپرسم که چرا "باب

صبح روز عاشورا قبل از در امدن خورشید میرود بالای پشت بام.روبه قبله مینشیند و مشغول زیارت عاشورا میشود.مادر هم روی ایوان نشسته و زیارت عاشورا میخواند.وقتی از مادر میپرسم که چرا "باباکلو"میرود پشت بام میگوید"د کتابَ کی زیارت عاشورار د جای بلندِ بخنی کی سقف د رو سرت نبشه.".برای همین خودش هم می اید توی ایوان مینشیند ومیخواند.نمیدانم توی کدام کتاب این را نوشته.مادر همیشه به این "کتاب"رفرنس میدهد.هرحرفی میزند وقتی میگویی"کی ایجوری ورگوفتَ؟" بلافاصله یا میگوید"دکتابَ" یا میگوید"ای کار کتابیه".شبها که میخواهی با غذا پیاز بخوری میگوید"دکتابَ کی شو پیاز بنخوری.شیطو کی بوی پیازر بشنوَ مییه بخوت".وقتی میخواهی ناخون بگیری میگوید"دکتابَ کی روز جمعه نُخوناتر وردری د کَغَذ کنی بگذری د بَر دوال".خلاصه هر کاری میخواهی انجام دهی مادر از این"کتاب" جمله ای می اورد و مانعت میشود.کوچک که هستم خیلی دلم میخواهد بدانیم این"کتاب"چه کتابیست که توی ان از همه چیز حرف زده شده حتی ازپیاز خوردن ادم.بزرگتر که میشوم میفهمم منظور مادر از"کتاب"،مفاتیح الجنان است و روایتهایی که در موارد مختلف در ان وجود دارد.

کفشها را که میپوشم وراه می افتم طرف در،"باباکلو" روی پشت بام رفته است سجده.معلوم است زیارت عاشورایش تمام شده و احتمالا دارد "الذین مهجهم دون الحسین علیه السلام"را میگوید."بابا کلو" مذهبیترین ادمیست که به عمرم دیده ام اما ندیده ام توی مراسمی شرکت کند. هیئت نمی اید.اصلا توی زنجیر زنیها و سینه زنیها "باباکلو"را ندیده ام.حتی اگر پا بدهد توی تاسوعا عاشورا که همه از زیر "گمار"رفتن در میروند یک "گمار گله"جور میکند و میرود گله.انگار اصلا با شلوغی وسر وصدا میانه ای ندارد.در را که میخواهم ببندم مادر سرش را از روی مفاتیح بلند میکند "اللهم العن"ش را نیمه کاره رها میکند و رو به من داد میزند"عکس و کفنر ورداشتی؟" من هم "هُم"را گفته و نگفته در را میبندم و با روح الله "دخِز" میکنیم"ورحدِ"پی باغ.دیگر نمیفهمم مادر داشت اباسفیان را مورد عنایت قرار میداد یا معاویه را یا ابن مرجانه را یا کل ال مروان وال ابی سفیان را.

روح الله شال بی بیش را برداشته و دور سرش بسته. ازهمان شالهای سیاهیست که حاشیه اش خطهای سبز و سفید و قرمز دارد.شالهایی که کم کم دارد مورد استعمالشان از بین میرود و غیر چنتا پیرزن توی ده دیگر کسی از انها استفاده نمیکند.پیر زنها هم اول یک روسری سفید بزرگ روی سرشان میگذارند و بعد این شال را مثل عما مه دور سر میپیچند و جلوی پیشانی گره میزنند. تمام بچه های "عمو عمو العطش"گو به سرشان از همین شالها میبندند.گاهی بعضی از شالها بزرگتر از حد معمول است و علاوه بر اینکه روی سر را میپوشاند میشود یک دور هم دور کمردورش داد و بعد گره اش را زد.بعضی از بچه ها هم دو تا شال بسته اند.یکی به کمر یکی به سر.فلسفه ی بستن این شالها را به سر نمیدانم.شاید به خاطر رنگ سیاهش باشد.یک جور نشانه ی عزاداری است.چون بچه ها کوچک هستند اکثرا برایشان پیراهن سیاه نمیخرند بنابر این برایشان به همان شال سیاه قناعت می شود.البته شاید اینجور باشد.هرچه هست بچه ها به این هیبت که در می ایند حالت خاصی پیدا میکنند.حتی شرترین بچه ها هم وقتی شال به دور سرشان میبندند و"عمو عمو العطش "میگویند و از جلو "شیمر"فرار میکنند معصومیت خاصی توی چهره شان است که دل ادم را میسوزاند.

به در"خنه ی حجی نامی"که میرسیم راه من و روح الله جدا میشود.روح الله میرود سمت "تی محله کهنه".همه انجا هستند.از "شیمر" و عباس و علی اکبر و علی اصغر بگیر تا "شِر"و نعشها و هیئت.همه دارند انجا اماده میشوند."شیمر" لباسهایش را پوشیده.از سرتا پا قرمز است.حتی پرهای کلاه خودش.یک دسته"شوش" برایش حاضر کرده اند تا اگر یکی شکست از دیگری استفاده کند.اسبش هم حاضر به یراق ایستاده است."شیمر" دسته ای کاغذ دستش است و برای اخرین بار دارد رجزهایش را مرور میکند. گهواره علی اصغر را دارند توی حجله جا میدهند.یک گهواره ی کوچک قد یک کودک 6ماهه توی یک حجله.عباس لباسهایش را میپوشد .از سر تا پا سبز است.کلاه خودش را گذاشته .پرهای کلاه خودش هم سبز است.پرچم را دست گرفته.پرچمش هم سبز است.شمشیر را دارند روی سر علی اکبر جا میدهند.کمی جوهر قرمز هم میزنند به پیشانیش به جای خونی که از فرق علی اکبر روان است.لباسهای علی اکبر سفید است.کبوتری هم دستش است. کبوتر هم سفید است.پرهای کبوتر را رنگ قرمز زده اند.کبوتر روی دستهای علی اکبر ارام میگیرد."شِر"لباسهایش را پوشیده روی تختش نشسته.روی تخت"شِر"چنتا کلوخ گذاشته اند.کلوخها نقش خاکی را دارند که"شِر"در عزای حسین بر سر میریزد.نعشها را روی تختهایشان قرار داده اند.نعشها نه سر دارند نه دست.جای قطع شدن سر و دستها را را جوهر قرمز مالیده اند به جای خون و دستهای جدا شده را گذاشته اند روی نعشها.چند نفر ادم زنده هم روی تخت دراز کشید ه اند.ملافه ی سفیدی رویشان کشیده شده.فقط دستها و پاهایشان که قرمز است از زیر ملافه بیرون است.انها هم نقش نعش را بازی میکنند.هیئت دارد اماده میشود.مداح پشت بلندگو رفته.صدا را تنظیم میکند.صفهای دو طرف هیئت کم کم دارد شکل میگیرد.زنجیر زنها گل به پیشانی یا به سرشان مالیده اند.نفر اول هیئت همیشه"حجی شجاعی"است."حجی شجاعی"روز محرم پابرهنه است.پیراهن سیاهش را از پشت، قد یک مستطیل برداشته تا وقتی زنجیر میزند زنجیر مستقیم بخورد به پوست پشتش و قد یک پارچه ی پیراهن هم بین زنجیر و پشت حائلی وجود نداشته باشد.همیشه روز عاشورا "حجی شجاعی" با همین هیبت می اید توی هیئت و چنان از ته دل زنجیر میزند که ادم میترسد که الان است از پشتش خون بزند بیرون.وقتی هیئت میرسد دم خیمه پشت"حجی شجاعی"کبود کبود است.در"تی محله کهنه"همه چیز اماده ی برگزاری مراسم است.

مقر ما"پی باغ "است.دم ستاد.من میروم انجا تا اماده شوم."پی باغ" خلوت است.همه یا "تی محله کهنه"هستند یا دارند میروند انجا.فعلا بازار "تی محله کهنه"از همه جا گرمتر است هرچند به ظهر نکشیده "تی باغ "می اید روی بورس و "تی محله کهنه" بازارش از رونق می افتد. سر صبحی فقط ما"پی باغ"هستیم و خیمه و زین العابدین که داخل خیمه است.کفنها را میپوشیم.کفنها یک پارچه ی یک سره ی سفید است که وسطش را به قدری که یک کله داخلش برود سوراخ کرده اند.انهایی که حوصله داشته اند کمی هنر به خرج داده و دو طرف کفن را دوخته و دو تا استین هم براش گذاشته اند و به شکل لباس سفید بلندی درش اورده اند.کفنها را میپوشیم.سی سی و پنج نفری میشویم.قد تعداد شهدای ده.توی صفهای هفت هشت نفری پشت هم قرار میگیریم.هرکسی عکس یک شهید را دستش میگیرد.هرکسی با عکسی که دستش است نسبتی دارد.یکی پسر عکس است یکی برادر. یکی عکس دائیش میشود یکی عمویش.خلاصه هرکداممان با عکس دستمان قرابت فامیلی نزدیکی داریم.به صفمان میکنند.راه می افتیم سمت "تی محله کهنه".یکی که مسئولمان است توی بلندگوی دستی که تا نیمه سفید است و قسمت شیپور شکلش به رنگ نارنجیست با اهنگ میخواند"کجائید ای شهیدان خدایی بلا جویان دشت کربلائی" وما همانجور که او گفته ان را تکرار میکنیم و راهمان را میکشیم به سمت "تی محله کهنه".مراسم از انجا شروع میشود.

ادامه دارد.......