رفتن به محتوای صفحه
حیتاHEITA · RUDMAJANاز یک روستا،
هزار قصهٔ مشترک

عمو العطش بچه ها .........

محمد نیکوعقیده

قافله در راه زنگ کاروان در گوش چلچراغ ماتم روشن موج عزا در خروش دشت بلا در تب نجوا در دل شب رویارویی قلیل مردان با خیل کثیر نامردان و سقا چه خشنود از تحفه ی مشک وجود و میشودشرمنده

قافله در راه

زنگ کاروان در گوش

چلچراغ ماتم روشن

موج عزا در خروش

دشت بلا در تب

نجوا در دل شب

رویارویی قلیل مردان

با خیل کثیر نامردان

و سقا چه خشنود

از تحفه ی مشک وجود

و میشودشرمنده فرات

از خشکی لبهات

شرمنده ی طفلان و شکوفه های یاس

لیک نرسید به سرانجام خاص

وقتی درید

تیر مشک عباس

کبوتر امید پرید از دل سقا

اشک در حلقه ی چشمش مثل دریا

شکست قامت صحرا

حالا در مویرگ حیات

خون عاشورا

در تن ابادی ما

عمو العطش بچه ها

مشکین جامه

در تن سادگی ها

حلقه ی علمو

شور عاشقی ها..............