عجب موسم دلگیری....
محمد نیکوعقیده
دو سال و اندی از ان واقعه ی تلخ میگذرد روزی که خبردار شدم یکی از بهترین دوستانمان در پی سانحه ی تصادف چه ناباورانه از بین ما رفت هزاران خاطره ی شیرین از روزهای با هم بودن در اغوش ا
دو سال و اندی از ان واقعه ی تلخ میگذرد روزی که خبردار شدم یکی از بهترین دوستانمان در پی سانحه ی تصادف چه ناباورانه از بین ما رفت هزاران خاطره ی شیرین از روزهای با هم بودن در اغوش ابادی در دامن دشت و دمن سفرهای مجردی و شب ماندن ها در دربی همه و همه هیچ شدند و از ان همه یاد و خاطره مانده یک البوم عکس که جرات تماشایش نیست دگر دوستی که با همه ی ما صمیمی بود هر چند که اکنون با مناسبتهایش فاصله داریم ولی یادی از او شاید خالی از لطف نباشد.
زنده باد یاد و نامش علی مختاری...
رسیدم به ابادی
همراهم کوله باری ناباوری
وشانه ام خسته از بند ساک
غمگین میروم در مسیر سر خاک
عجب موسم دلگیری
چه کسی گفته که تو میمیری
نرفته لحظه ای
نظرت از نظرم
یاد باد خاطره هایی دلنشین
لبخند هایی چه شیرین
عجیب است در کنار تو
ولی غمگین
حالا سنگ مزارت منقوش
با اشکهایم شده مخدوش
لحن گرم صدایت در گوش
کم کم دور میشوم از برت
بروم تا دلداری مادرت
امده ام تا کوی خاطره هایت
تا کوچه ی خاکستری رنگ
تا توهم صدایت
ریخته بودند دل مویه ها
بر هر خشت و سنگ
بغضی نشسته در پارچه های سیاهرنگ
و چه مغمومم امروز
میکوبم درب را با کوبه
میگرید در و دیوار کوچه
مادرت ایستاده در درگاه
خمیده تر شد قامتش
درین فراق جانکاه
پریشانی از حالت چهره پیدا
رو در رو لحظه ها چه تماشایی
سکوت بود و فریاد تنهایی
اه که سینه میسوخت
در هق هق گریه های مادرت
از هجوم لحظه های بی تابی
بغض دگر امان مرا بریده
یاد تو پرده های اشک را دریده
از داغ تو قامت مادر چه خمیده
رفته ای کس دگر صدایت نشنیده
پروانه ی بهت روزهاست
تاری از ناباوری بر ما تنیده.....
گرامی یاد و نامش.