طبع ييلاقي ام
محمد نیکوعقیده
منو يك پنجره منو قامت شلوغ برجها منو رنگ خاكستري هوا بوق و دود و صدا و من از اين بلندا پي چيزي ميگردم چشم مي اندازم تا انتها تا دور دستها كه نيست از اينجا پيدا زيبايي دامن صحرا هيچ
منو يك پنجره
منو قامت شلوغ برجها
منو رنگ خاكستري هوا
بوق و دود و صدا
و من از اين بلندا
پي چيزي ميگردم
چشم مي اندازم تا انتها
تا دور دستها
كه نيست از اينجا پيدا
زيبايي دامن صحرا
هيچ نيست پيدا
بلنداي كوهها
فراخي دشتها... .
و گالشهايم
گرفته عطر صحرايي گلها
و شدم در متن مزرعه پيدا
و روح من
عادت داشت به طراوت شبدرها
مدام غرق در اين تماشا
و منو طبع ييلاقي ام
رفته بودم تا مزرعه ي خيالي ام
اتش و اجاقي دل انگيز
از رقص شاخه ها چه لبريز
همهمه ي رود با اوا ها و نواها
دور هم چند همدهي با صفا
قمقمه هاي چاي و گويشهاي شيرين
ميبردم به روزهاي ديرين
و ميگردم هنوز پي چشمه اي
تا بگيرم سنگ ريزه هايش را به بازي
و بپوشم پيراهني
تا در طراوت گلبوته هايش بشوم بهاري
و باز ميگردم از اين پريشان گردي
و دلم زمزمه ميكرد
كه بمانم درين صحنه ي سيال
و من هنوز هوايي بودم
و شهر با حوصله ي تنگش
با فريادهايش
با اندوهش
وبا عشقش
منتظر بود كه ارامش كوتاه مرا خاك كند.....