رفتن به محتوای صفحه
حیتاHEITA · RUDMAJANاز یک روستا،
هزار قصهٔ مشترک

صبح در قریه ی من

محمد نیکوعقیده

زده بر سر خش صبح رنگ نارنجی خویش و اندکی میگذرد از اغاز صبح در قریه ی من و چه زود گوسفند ها فتح کردند ارامش کوچه ی صبح را و حراجی هوای تازه در کوچه باغ ترافیک نسیم پشت پنجره ی چوبی

زده بر سر خش

صبح رنگ نارنجی خویش

و اندکی میگذرد

از اغاز صبح در قریه ی من

و چه زود گوسفند ها فتح کردند

ارامش کوچه ی صبح را

و حراجی هوای تازه در کوچه باغ ترافیک نسیم پشت پنجره ی چوبی

و مزرعه ی شبدر سر راه

با شبنم شبانگاه

که میشوید اندوه مرا

و کفشدوزکی در همسایگی نسترن ها

که مرور میکند قائده ی پرواز را

و نشاط شادمانه ی صبح

ریخته در تن تاک انگور همسایه

در خوشه های سر دیوار

ونوازش میکند شامه ی مرا

عطر پونه های لب جوی و سر خوشی پروانه های هر روز

و باز می اید

صدای پای رود از پایین دست باغ

چه عجو لانه میدوم با شتاب به رود می دهم درود

می دهم سلام

با کفشهایم می زنم به اب

می شوم زلال

احساسم چقدر شفاف است

که می روم تا صلابت ان کوه

تا دلتنگی ان قله

و می خواهم که یک دل سیر

بزنم به اواز.......................