«شیمر»
علی نجفی
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA
Normal
0
false
false
false
EN-US
X-NONE
AR-SA
در حد «خنه خر» زیر پای مدرسه از «شیمر» میترسم.شاید بیشتر.از همه چیزش میترسم.از لباس یک دست قرمزش.از آن کلاه خود نقره ای و تورهای فلزی که میریزد دور گوش و گردنش. از آن دو سه تا پر قرمزِ روی کلاه خود که وقتی اسبش به تاخت می رود تکان های ترسناکی می خورند. از «شوشِ» توی دستش وقتی مثل شمشیر توی هوا تکانش می دهد.از گونه های استخوانی و نگاه تیزش.از آن صدایی که وقتی می خواند مو به تنم راست می شود.مخصوصا وقتی کلمات را از ته حنجره فریاد می زند. از خنده هایش وقت خواندن رجز. از چکمه هایش که گاهی همین «پوتین» های آبگیری خودمان است ولی انگار توی پای «شیمر» یک جور دیگر اند.یک جور ترسناک.از اسبش که توی آن سرو صدای روز «قتل» ناآرام است و مدام دهنه می کشد.از صدای سم اسبش.از همه چیزش.اصلا از اسمش میترسم.جرات ندارم از نزدیک نگاهش کنم چه رسد به اینکه بروم جلوش ،راست زل بزنم توی چمشمش و با کمال پر رویی بگویم:«عمو عمو العطش مرغ دلم کرده غش».اصلاً آدمش نیستم.قبل از اینکه مرغ دلم غش کند خودم غش می کنم از ترس.وقتی «شیمر» میگذارد دنبال بچه ها میترسم.فکر میکنم میخواهد سر ببرد شان.توی ذهنم «شیمر» نشسته بالای سر بچه ها و شمشیرش را گذاشته بیخ گلویشان.به نظرم تمام بچه هایی که عمو العطش میکنند یک چیزیشان میشود. همه شان دیوانه اند.دست کم عقل شان درست کار نمی کند و گرنه آدم عاقل که نباید خودش را با پای خودش بیندازد جلو غول بی شاخ و دمی مثل «شیمر».همین است که می روم سر وقت عکس و کفن.کفن را میکشم تنم و عکس را می گیرم دستم.یک کار شیک و باکلاس و بی دردسر.انگار این کار را ساخته اند برای من.منی که نه زنجیری دارم برای توی «دستَ» بودن و نه جرات و جسارتی برای عمو عمو العطش. عکس که میگیری دستت«شیمر» کاری به کارت ندارد که بماند کلی هم عزت و احترام داری.به خاطر آن عکسها.هرچه ما بچه «خوردی» ها را توی «دستَ» آدم حساب نمی کنند و می اندازندمان آن ته و موقع غذا خوردن هم یک بشقاب می دهند دستمان با یک کف دست برنج و یک قاشق لپه ی توی آب و آن هم دو نفری، اینجا پاک قضیه فرق می کند.روز «قتل» جلو همه ایم وکلی هم «اُوشیری» می دهندمان.«اُشیری» یی که در حالت عادی و بدون آن عکس و کفن باید برایش بجنگی تا شاید بتوانی با کلی فضاحت ته یک لیوان را هورت بکشی . حالا توی سینی تعارفمان میکنند.خیلی مودبانه.و ما وقت داریم که با فراغ بال آهسته آهسته بخوریم و لیوان را مودبانه بگذاریم توی سینی.ته مراسم وقتی در جواب روح الله که می پرسد«چنته اُشیری بخاردی؟» می گویم:«چارتَ» روح الله با تعجب و حسرت می گوید:«خاش بحالت.مو خا یک اُشیریه بگیر اَووردُم تا مَییستُم بخارم اکبر بزَ دزِر دستُم هَمَش برِخ».
«اُ شیری»یَش به کنار.همینکه توی دست و پای «شیمر» نیستم خودش عالمی می ارزَد.ولی این «شیمر»لا مصب همچنان ترسناک است.حتی توی این لباس و موقعیتی که دارم.وقتی صدایش را از پشت سر می شنوم که فریاد میزند:
هرکه می داند بداند شمر ذی الجوشن منم
گرنمیدانی بدان بر شاه دین دشمن منم
آنکه خنجر میکشد بر حنجر سلطان دین
از قفا سازد جدا راس حسین از تن منم
میکُشم بین دو نهر او را ولیکن تشنه لب
پس بگیرم راس پاک شاه در دامن منم.
دستانم که دور قاب عکس است عرق میکند.قاب عکس را فشار می دهم.پیش خودم فکر می کنم «شیمر» است دیگر کارش که حساب و کتاب ندارد.زور دارد.کسی نمیتواند چیزی بگوید بهش.یکهو اگر ویرش بگیرد و بزند به صف ما 20-30 نفر و درب و داغانمان کند چه؟کی میخواهد ما را از زیر دست و پای اسبش بکشد بیرون؟اگر سرمان ببُرد چه؟.«شیمر» با اسبش دارد به تاخت از پشت سر نزدیک می شود.انگار اسبش دارد توی سر من یورتمه می رود.قاب عکس را بیشتر فشار میدهم.جرات ندارم سر برگردانم.نفسم مانده آن ته.گیر کرده انگار.بالا نمی آید.اسب دارد نزدیک می شود.صدای نفسهای اسب را می شنوم.تا می آید و از ما رد می شود نصف عمر می شوم.رد که می شود نفسم مثل فنر می پرد بالا.خیالم راحت میشود.ولی چند قدمی که دور می شود دهنه ی اسب را یکباره می کشد.اسب هووفی می کشد و می ایستد.سر اسب را بر می گرداند طرف ما.دستی که «شوش» دارد را می برد بالا.میخواهد رجز بخواند.انگار برای ما.جرات نگاه کردن ندارم.سر را می اندازم پایین.گوشها را نمیتوانم کاری بکنم.میشنوم:
رسم از راه دور و مژده ها دارم
خبر از کشتن فرزند خیر الا نبیا دارم
حسین را کشتم،اولاد اورا در بدر کردم
اسیر از راه کینه دخترانِ بی پدر کردم.
میخواند و باز تاخت می کند و از کنار ما می گذرد.سرم را بالا می آورم.خدا خدا میکنم تا به خیمه ها برسیم دیگر طرف ما پیدایش نشود.بیشتر از آنکه حواسم به گروهمان باشد حواسم به «شیمر» است که می آید یا نمی آید.صدایش از آن ته هم که می آید ترسناک است وقتی می خواند:
گر علی اصغر ز تیر حرمله سیر اب شد
باعث آن تیر بر حلقومش افکندن منم
حتی وقتی می رسیم دور خیمه و «شِر»میگذارد دنبال «شیمر» چیزی از ترسناکی تصویر «شیمر» توی ذهن من کم نمی شود.حتی وقتی بعد از آتش زدن خیمه ها می نشیند روی کنده ای همان اطراف و کلاه خود از سر بر می دارد و نوحه که می خوانند دست می گذارد روی چشمها و شانه هایش می لرزد!