شعله ی کوچک عشق
سحر نیکوعقیده
شعری از سروده های خودم، به مناسبت یکی از جشن های فراموش شده ی ایرانیان باستان به نام سده در دهم بهمن ماه: با من بیا...تا از عصر سرد پولاد سفر کنیم خاموش کن روشنای این عصر خاموش را
شعری از سروده های خودم، به مناسبت یکی از جشن های فراموش شده ی ایرانیان باستان به نام سده در دهم بهمن ماه:
با من بیا...تا از عصر سرد پولاد سفر کنیم
خاموش کن روشنای این عصر خاموش را
تا شب را با شعله ی کوچک عشق، سحر کنیم
این منم، میان این چلچراغ شهر سیاه...یک کور
این تویی، گم شده بر بلندای برج های دور
با من بیا امشب،میان کوهستان ،
بر بام کلبه ی کوچک یاد های دور
ای گم شده میان خاموشی! بیا تا شوق یک سده...تا عروج نور
بیا تا حس پریدن از سادگی،...
میان فوج صمیمیت جوانکان..میان شوق...میان شور
بیا تا رویای پاشیدن خاکستر سبز آتش،
بر مزارع پوسیده ی زرد...بر گور
بیا تا هبوط رقص آتشین مردمان دشت ،میان سقوط برف بهمن،
بیا تا حس سردادن ترانه ی بهار، میان زوزه ی سرمای اهریمن
با من بیا تا از عصر سرد پولاد سفر کنیم
خاموش کن روشنای این عصر خاموش را
تا شب را با شعله ی کوچک عشق، سحر کنیم