رفتن به محتوای صفحه
حیتاHEITA · RUDMAJANاز یک روستا،
هزار قصهٔ مشترک

شعر

سحر نیکوعقیده

((صحرا)) آه مسیحای من ! صحرا را به یاد آر آنجا که عطش .عشق بود و لب تر بود از رویا آنجا که کوچ. پوچ بود و دست های ترک خورده ی ما پر بود از فردا حال برای من غریب است قهقهه ی تو به ا

((صحرا))

آه مسیحای من !

صحرا را به یاد آر

آنجا که عطش .عشق بود

و لب

تر بود از رویا

آنجا که کوچ. پوچ بود

و دست های ترک خورده ی ما

پر بود از فردا

حال برای من غریب است

قهقهه ی تو به این قهقرای جاده ی خاکستری

لبخند تو به این مسافران خاکستری

نگاهت عازم کدام شهر خاکستریست؟

مگر ما ساکن شن های طلایی رویامان نبودیم؟

بیا

بیا و این فاصله ی ممتد را بردار

آه مسیحای من !

صحرا را به یاد آر