رفتن به محتوای صفحه
حیتاHEITA · RUDMAJANاز یک روستا،
هزار قصهٔ مشترک

شعر نو

اعضاي قبلي

مي روي تا ته ان كوچه ي تاريك وخفن كودكي مي بيني كه خل در اورده زجاي مي بچسباند به ديوار بلند گوش او مي گيري مي فشاري تو كمي جيغكي مي كشد او جيغكي مي كشد او مي روي تا ته ان كوچه ي ب

مي روي تا ته ان

كوچه ي تاريك وخفن

كودكي مي بيني كه

خل در اورده زجاي

مي بچسباند به ديوار بلند

گوش او مي گيري

مي فشاري تو كمي

جيغكي مي كشد او

جيغكي مي كشد او

مي روي تا ته ان

كوچه ي بعد

مرغ ها مي بيني

كه واريده اند

اندر ته جوي

وزنند چنگ بران

سيب كثيف

تو خروسي بيني

كه بخواند

چشم بسته اواز

سنگ بردار

بزن بر سر او

اوپرد بر سرتو

وكند پاره رگي

تو كمي ميميري

توكمي ميميري

شعر از حسن رجب پور