رفتن به محتوای صفحه
حیتاHEITA · RUDMAJANاز یک روستا،
هزار قصهٔ مشترک

شخصیت

اعضاي قبلي

در یکمهمانی نشسته ایم. کاملا احساس میشود که سایه ی کدر و سنگین حاکم بر جو است بجز بچه ها. همه حضور شخصیت خود و دیگران و همچنین میزان و اندازه و قد و بالای شخصیت را حس میکنند و نا آ

در یکمهمانی نشسته ایم. کاملا احساس میشود که سایه ی کدر و سنگین < شخصیت>حاکم بر جو است بجز بچه ها. همه حضور شخصیت خود و دیگران و همچنین میزان و اندازه و قد و بالای شخصیت را حس میکنند و نا آرام و نگرانند. ادم ها مثل چوب های متحرک، خشک و گرفته و با تکلف نشسته اند و با هم حرف نمیزنند.

<شخصیت > ها مثل سپر در مقابل یکدیگر ایستاده وجبهه گرفته اند هر شخصیت نگران حفظ خودش است. باید با احتیاط عمل کند- که مبادا لو برود که مبادا با یک حرف و رفتار نابه جا در هم فرو ریزد.

مادر ها با چشم غره بچه ها را دعوت به حفظ نزاکت اجتماعی و ادب میکنند. معذلک بچه ها فارغ از نگرانی های ما مشغول بازی و سر و صدا هستند و بر خلاف بزرگتر ها حضور <استاد> که بنده باشم به پشیزی نمیگیرند( باشد! بچه اند و حالیشان نیست، ما هم به دل نمیگیریم)

همین که شیرنی و خوراکی وارد اتاق میشود بچه ها بی مهابا و بدون رعایت <ادب> حمله میکنند. هیس و چشم غره مادر ها جلودارشان نیست. ولی بالاخره که چه؟ کثرت چشم غره ها در شکل های مختلف، عاقبت ان شبح شوم و وحشتناک را درون انها نیز مینشاند و اشتهای خوردن و به طور کلی اشتهای زندگی کردنشان را کور میکند.

سر شام هر کس به دلیلی نا ارام است. یکی نگران این است که مبادا سوپ را هف بکشد، یکی میترسد موقع خوردن ملچ ملچ کند، یکی نگران است قاشق و چنگال را عوضی دست بگیرد و یکی در این اندیشه است که اکر خودش یا بچه اش زیاد خواهند گفت این ها<چیز نخورده اند>.

کاملا احساس میشود که غیر از بچه ها همه ی ما داریم به جای شام <شخصیت> کوفت میکنیمم. انگار یک عجوزه ی کریه و جبار بغل دست ادم نشسته است و بلا انقطاع و سک میزند< مواظب باش گند بالا نیاوری! وگر نه اتش به جانت میزنم!

خدایا این چه وضعی ست؟ هر لحظه و در هر رابطه ای < عجوزه ی نفس> حضور کریه و نامبارکش را بر ذهن اعلام میکند و میگوید <مواظب باش> تمام زندگی ما در تکلف میگذرد! همه چیز را عجوزه بر انسان تحمیل میکند!

زندگی و مسائل-محمد جعفر مصفا