سوی مشرق............
محمد نیکوعقیده
در طلوع یک روز پاییز از پیله ی سرد ایام در کسادی خرم هر کوی و بام پاییز سوار بر مرکب باد میتازد از ته دشت .... با هوهو و فریاد میگذرد از سر هر مزرعه سلطان قزلباش این دوره گرد نقاش
در طلوع یک روز پاییز
از پیله ی سرد ایام
در کسادی خرم هر کوی و بام
پاییز سوار بر مرکب باد
میتازد از ته دشت ....
با هوهو و فریاد
میگذرد از سر هر مزرعه
سلطان قزلباش
این دوره گرد نقاش
زده بر تن هرانچه بود
از بلندای کوه
تا لب رود
از گرمترین رنگها
ریخته در تن منظره ها
گلسنگها.....
در ان وقت
که طراوت بر بسته همه رخت
ورق ورق شده
فصل خرم درخت
و عجب زین نقش خوش نگاره ها
زین درس و همه پندها
که اموزگار فصلها
زمزمه کرد در گوش غفلت ما..........
و درین خشنودی صبح دامنه ها
دلشاد رفته ام تا دامن صحرا
و دهقان میخراشد با خیش
تن نمدار خاک را
و میسپارد به اغوشی سرد...
حرمت دانه ها
و اسمان به غایت ابری
خورشید هنوز ناپیدا
وان سوی مشرق
در امتداد دامنه ها
پیدا پراکندگی رمه ها
چو سینه ریزی بر قامت صحرا
و بر می اید از نفیر نی اش
همه دلتنگی
چوپان ابادی بالا.....................