سلام بر چشمهی حیتا
محمود فتوحی
وقتی گرفتار غربت می شوی فیلت یاد هندوستان جان میکند. پارسال در شهر کانبرا پایتخت استرالیا بودم. شهری مرده و بی روح اما مدرن و زیبا. مردمانش همه پیر و بازنشسته و دانشجو یا دیپلمات.
وقتی گرفتار غربت می شوی فیلت یاد هندوستان جان میکند. پارسال در شهر کانبرا پایتخت استرالیا بودم. شهری مرده و بی روح اما مدرن و زیبا. مردمانش همه پیر و بازنشسته و دانشجو یا دیپلمات. ساعت پنج بعد از ظهر شهر تعطیل می شد. دلم که می گرفت صفحۀ حیتا را باز می کردم. معمولاً هر روز صبحانه را کنار چشمۀ حیتا می خوردم. این چند سطر موزون هم واماندۀ آن تنهایی و غربت است به یاد لحظه هایی که از چندهزار کیلومتر آن سوی زمین کنار حیتا می نشستم تا سنگینی غم غربت را به او بگویم:
:
به رود و به پونه، به باغ پر از آب سلام
به جوش چشمهی «حیتا» در آفتاب سلام
به کوچه باغِ پر از ترسِ برهها در صبح
به باد تنگل و عطر بازۀ سنگاب سلام
***
به آفتاب عصر که از هُرم پونهها گرم است
به کفشدوز که بالا میرود از ساقهی شبدر
به مادرم که غروب است و بر نگشته هنوز
به برهها که چشم براهش نشستهاند دم در
***
سلام به «حیتا» که سفرهی صبح است
به چشمهای غریبم که خیره اند مدام
به کوچههای پر از نان تازه و ریواس
به پشت بام و طبقهای قیسی و بادام
***
سلام به عکسهای قدیمی لای قرآنها
به روی پیر پدرها که میروند از یاد
به مادران جوانی که نامشان بی عکس
میان خواب و خاطرههامان میزند فریاد
***
من از دستنوشت اهالی «حیتا»
صدای شرقّستِ یاه را میشنوم
که پاره کرد چُرتِ باغ را در ظهر
و بعد صدای گُُرّست جوزها در آب
***
من از سفیدالزاری چشمهی «حیتا»
نوای قمری و صوت هَزار را میشنوم
قصۀ مرغی که ضجه میزند تا صبح
تا از گلوش قطرهی خونی بیاورد بیرون
تاوان آنکه دانۀ گندم از یتیمی خورد
***
هر شب طعم خوش رهایی و آزادی را
در خلوت عمیق علفزار میشنوم
آوای پلک شبِ پاک رودمهجن را
از سطرهای آبی این چشمهسار میشنوم
***
خدا کند که درخشان بمانی و سرشار
به شادمانی باران به لطف گندمزار
***
بمان که سالها سکوت و دوری را
به یُمن سفرهی صبحانهی تو کم کردیم
بمان تو گرم و صمیمی به آن امید که باز
به آغوش تو ای مادر بیقرار برگردیم
--
کانبرا، پایتخت استرالیا
6 ژانویه 2013