رفتن به محتوای صفحه
حیتاHEITA · RUDMAJANاز یک روستا،
هزار قصهٔ مشترک

سفری تا ابشار بهشت

محمد نیکوعقیده

من دلتنگ و تو دلتنگ بزن به غصه هات سنگ بازم صحبت از ابادی غرق شور غرق شادی یادی از چایی یادی از اجاق چه خبر از کلته ی ایساق یادش بخیر غروبهای پی باغ چه شور و حالی چه قیل و قالی از

من دلتنگ و تو دلتنگ

بزن به غصه هات سنگ

بازم صحبت از ابادی

غرق شور

غرق شادی

یادی از چایی

یادی از اجاق

چه خبر از کلته ی ایساق

یادش بخیر غروبهای پی باغ

چه شور و حالی

چه قیل و قالی

از دم تینگل و خنکهای نسیمش

چه پند ها داد به ما اون فراز و نشیبش

مانده در یاد

محرم و مجلسهای حلیمش

اون صداقت و صفای عجیبش

درود بر مردمان قدیمش

و گرامی یادش اوحد اوو

یادم میاد فصل گندم فصل جو

خرمن کشی فصل درو

یواش یواش میشوم عازم

میخواهم که بروم تا باغ کاظم

برای دلخوشیهام چه لازم

حالا که امدم تا ابشار بهشت

در موسم کاشت فصل کشت

میدهم خدا قوت به دهقان نیک سرشت

وتو ای قریه ی من

درود بر خاک دامنگیرت

بر سراسر ان دره ی قشنگ

همیشه خالی از رنگهای دلتنگ

وقتی که سادگی شده لباسی

بر قامت دلهای یکرنگ ...........