سرباز
محمد نیکوعقیده
به بهانه ایام دفاع مقدس و سربازان خاکی پوش دیروز و امروز این مرز و بو سربازم.... پیداست این ز رنگ خاکی تن پوشم پر از دلتنگی خانه پر از اوازهای خاموشم قیل و قال غریب این کلان شهر ری
به بهانه ایام دفاع مقدس و سربازان خاکی پوش دیروز و امروز این مرز و بو
سربازم....
پیداست این ز رنگ خاکی تن پوشم
پر از دلتنگی خانه
پر از اوازهای خاموشم
قیل و قال غریب این کلان شهر
ریخته در نای هوشم
لیک مانده دلم جایی خوش اب و هوا
همواره در یادم خدا
ابادی من سبزه کلا
ابادی ام نگینی در انگشتری جنگل سبز
رو به دریا
رو به هر چه زیبایی
زیر گستردگی طاق نیلی
مادرم.........
مهربان با شمعدانی های لب ایوان
با هر چی پرنده توی اسمان
دلتنگ من فراوان
هنوز پشت هر مکالمه می گرید
پشت هر مرخصی می شکند
پدرم وارث سخاوت شالیزار
از سختی روزگار....
ترک در دستهایش بسیار بسیار
هر صبح نماز می گذارد رو به دریا
در قنوتش باران می اید
شیروانیها خیس میشوند
سبزه ها شسته
گم میشود جنگل سبز در مه
به رکوع که می رسد
موجها می ایند به پابوسی اش
بهار نارنج عطرش ازاد میشود
پدرم تسبیح میگوید
وقتی اسمان نم نم باران دارد
مادرم چای را در قوری گل سرخ دم می کند
سفره را می چیند رو به دریا
پدرم شکر می کند
ذکر می گوید
قدر تمام قطره های باران..........