رفتن به محتوای صفحه
حیتاHEITA · RUDMAJANاز یک روستا،
هزار قصهٔ مشترک

زندگی

مهدی قانعی

روزها به شب سلام میکنند و شب ها به روز می اندیشند زمان از پی صحنه ی زندگی گریزان است دل در گرو نیست ، آزاد و رهاست . هر چند یله ولی تنهاست . زمین از گرد بودن خسته شده ، مثلثی میکشد

روزها به شب سلام میکنند و شب ها به روز می اندیشند

زمان از پی صحنه ی زندگی گریزان است

دل در گرو نیست ، آزاد و رهاست .

هر چند یله ولی تنهاست .

زمین از گرد بودن خسته شده ، مثلثی میکشد و به فکر آینده اش است .[ چه خود خواهانه نقشه می کشد ]

از وقتی که روی زمین میخوابیدم دیگر چیزی به یادم نمی آید . تخت من یک طبقه است . اما روی چند طبقه سوار است . زمین مثلثی شکل به من نزدیک تر است تا دایره ای اش .

آسمان ولی دایره است ، گویی پرگار خدا رسم دقیقی دارد ، هیچ زاویه ای در آن پیدا نیست ، و دافعه از ابرهای حاکمش چون تگرگ می بارد .

زندگی اما در قمار شهوت و شهرت هنوز زنده است . هرچند روزی چند باری می بازد .

دوران ما هنوز نایستاده از دَوَران ، یکی میگوید که خواهد ایستاد تا سالی دیگر ، یکی به طرفداریش به پا خاسته و یکی کماکان چشم بر راه است .

آدم ها در میان هم میلولند ، گویی کرم ها شهرنشین شده اند .

سوسک ها ولی از حمام ها رخت بر بسته اند ، گویا عقب نشینی کرده اند و به دنبال پادزهر سم های انسانی اند .

دوش ها گرد و خاک آدمی را نمیگیرند دیگر . از دوش حمام ما چرک بیرون میزند و گاهی خونابه پس میدهد . [ گویا لوله کشی به جهنم زده اند و آب استحمام را از دیگ جوشان انسان های آن میگیرند ]

گفتم انسان ، انسان ها همه در جهنم اند و فقط مانده چند آدمیزاد و آدمیزاده .

نقابی بر چهره دارند و عینکی بر چشم ، تا شاید روزی دیگر زنده باشند و روزی دیگر را ببینند .

درب ها وسیع شده اند ، اما دربی نمی یابی که به چاله باز نشود ، مگر چنان تنگ و تاریک که تنها موش ها از آن میگذرند . آنها هم که عشق چاله های نمناک اند .

دوست ها را با طناب هم که به هم میبندند ، باز هم رقابت میکنند و طناب ها هم کفاف نمیدهند . در مجلس طرحی گذاشته اند که از زنجیر از این به بعد استفاده شود . شاید بتوان یاری رساند به رفاقت .

یارها را نیز همقد کرده اند . مثل دارا و سارا ؛ مثال لیلی و مجنون دیگر یافت نمیشود ، آخر کلماتشان همسان نیست .

صوفیان به دشت ها پناه برده اند ، چون شایع شده که محصول خوب خواهد آمد ، آنها هم که از آویزان شدن در قلاب ماهیگیران ساحل در حراصند ، پس به دشت ها رفته اند .

کور سوی چراقی که از دور می بینی ، دلخوش نباش . موتوری با دو سوار ، قمه بر دست و سبیل بر لب ( چه حرمتی داشت و حالا چه ابهتی ) نترس ، کیف پولُ مبایل داری ، کارت عبورِ توست ، میتوانی بروی .

خورشید نورافشانی اش را بیشتر کرده ، دیگر از روی مهر این کار را نمیکند . غضب ناک شده ، زمین را گرم میکند . میگویند یخچال ها را هم آب میکند ، یخچال خانه ی ما که هنوز سرجایش است ، لابد با ساید بای ساید ها کاری ندارد .

رقاصه ها دیگر باله نمیرقصند . نوشابه ها دیگر گاز ندارند ، بلکه رژیم دارند . رژیم ها هم دست از سر آدم بر نمیدارند . مدام میخواهند لاغرش کنند .

شیشه ها هم دیگر شسته نمی شوند . هر چه میشویی پاک نمیشوند از زنگار کرده ای که دیده اند . هر چه میکوبی نمیشکنند وقتی که کثیف شده اند . می گویند سکوریت ها هم دو جداره شده اند .

قلیان ها آدم را چاق میکنند و می کِشند . کاش قلیان بودم ، میدانستم کِشیدن آدم ها چه احساسی دارد مگر که این همه می کُشندمان .

خوراکی ها را که میخوریم در چشمان مان زُل میزنند و به جانمان می افتند و ما را نفرین میکنند . ما چاق میشویم و قندمان بالا میرود . [ چه منصفانه انتقام میگیرند ]

معیارها هم عوض شده اند و جابه جا . کیلو گرم استاندارد را موریانه خورده است ، متر ها سنگین تر شده اند ، دماغ های کوتاه هم شده معیار عشق .

پلیس ها قانون را فرافکنده اندُ دست بی قانون ها را بر قانونگذاری باز کرده اندُ قانون مداران را از رسیدن به قانون نا امید .

شوهر ها میخوابندُ زنها گریه میکنند . همسران ولی در آغوش عشق آرام گرفته اند . چه زیبا توصیف میکنند شب هایشان را در این همه یأسُ پلیدی .

رؤیاهایمان در خواب کابوس می بینند ، روزی که پنبه دانه خوردن را یادمان میدادند از یاد برده اند و با شتر ها دست در یک کاسه دارند .

سایه ها در باد فَراری شده اند و دیگر دور ساختمان های بلند نمی چرخند ، دیگر کسی سوار پراید نمیشود آخر ، سایه ها با فِراری این ور و آن ور می پرند .

بشقاب ها را هم دیگر توی سفره نمیگذاریم . چند تایش را برده اند روی بام و به اینسو و آنسو هوا کرده اند . اینجوری شده که مامان هم دیگر سریال آبکی نمیبیند . آخر فارسی در افغانستان یک شده است . ( فکر کنم فرنگی ها میگویند وان شده است )

بعضی بشقاب ها هم دیریست پرنده شده اند .

چشمه ی آبی که در جوی روان شده است ، سرتاپایش دروغ است . شاید اگر چشم هایمان را بشوئیم و جور دیگر ببینیم ، بفهمیم که راست است و حوض نقاشی دیگر بی ماهی نیست .

و این چند خط و تمام آنچه در دلم مانده شده دنیای من . [ چه زیرکانه دروغ می گویم .]