روز نجات میهن(2)
علی نجفی
یک هفته ای هر روز خدا کارمان همین بود.بعد کلاس اقای جنتی نوار را داخل ضبط میگذاشت.ضبط میخواند و ما گوش میدادیم.ضبط که کارش تمام میشد ما سعی میکردیم مثل ادمهای داخل ضبط با همان لحن
یک هفته ای هر روز خدا کارمان همین بود.بعد کلاس اقای جنتی نوار را داخل ضبط میگذاشت.ضبط میخواند و ما گوش میدادیم.ضبط که کارش تمام میشد ما سعی میکردیم مثل ادمهای داخل ضبط با همان لحن و اهنگ سرود را بخوانیم.سرود را هرکداممان روی یک برگه کاغذ کوچک نوشته بودیم.روزهای اول مثل ادمهای توی ضبط خواندن، کار سختی بود.گاهی اصلا نشدنی به نظر می امد.انگار اب در هاون میکوبیدیم.هرچه سعی میکردیم مثل انها هماهنگ و یک صدا بخوانیم نمیشد که نمیشد.
اکبر صدایش کلفت بود.حجت و محمد صدایشان جیغ بود و نازک.حسن زبانش میگرفت. من و چند نفر دیگر خش توی صدایمان بیداد میکرد.از ان بدتر لهجه هایمان بود که بعضی از کلمات را هرکار میکردیم نمیشد شهری ادایشان کرد.به مصیبت خنده داری دچار شده بودیم.دو روز اول تا فهمیدیم چکار باید بکنیم و چه جور بخوانیم هم پدر خودمان را در اوردیم هم پدر اقای جنتی را.روز سوم چهارم بود که کم کم راه افتادیم.هرچند نه کامل اما به صورت قابل قبولی هماهنگ شده بودیم.سرود را هم دیگر از بر میخواندیم. وقت خواندن صداهای کلفت و نازک و خشدارمان با هم قاطی میشد و صدای هماهنگی از بین ما بلند میشد و فضای کلاس را پر میکرد.کم کم خودمان هم داشت از صدایمان خوشمان می امد.دیگر نیازی به نوار نبود.آقای جنتی یک دو سه را میگفت و ما شروع میکردیم به خواندن.تا ته سرود میرفتیم.هرجا اشکالی بود اقای جنتی میگفت، بعد همان قسمت نوار را میگذاشت تا دوباره گوش کنیم و دوباره میخواندیم.روزهای اخر ،رضایت را از سر تکان دادنهای شادمانه و لحن مهربانانه ای که در کلام اقای جنتی بود میشد فهمید.روزهای اول وقتی گند میزدیم آقای جنتی چند تا کلفتِ حسابی بارمان میکرد اما این اخر کاری با لحن دلسوزانه ای تذکر میداد.وقتی ما میخواندیم رو ی صندلیش که روبه روی در ورودی کلاس بود و پشت یک میز فلزی رنگ و رو رفته قرار داشت می نشست.دستها را روی سینه چلیپا میکرد وخیره میشد به ما.مثل یک هنرمند که به اثری که خلق کرده دارد نگاه میکند.گمانم هم لذت میبرد و هم سعی میکرد اشکالات اثر هنریش را برطرف کند.انصافا یاد دادن سرود به یک مشت درب و داغانِ از همه جا بی خبر کمتر از خلق یک اثر هنری نبود.
گمانم دو روزی مانده بود به اجرای مراسم.بعد از تمرین سرود اقای جنتی دوبرگ کاغذ به من داد.این دو برگ طبق معمول از وسط یکی از دفترهای "مرکز تهیه و توزیع کالا" کنده شده بود که ان زمان تنها دفترهای موجود بود باجلدهای سبز و زرد و سفید و نقش یک گل بزرگ سیاه که با یک قلم و چند تا برگ مخلوط شده بود روی جلد دفتر.یک طرح گرافیکی خیلی ساده.دفترهایی که وسطش دو تا دوخت میخورد و کندن برگ از آن کار راحتی بود.روی دو برگ کاغذ پر از نوشته بود.آقای جنتی توضیح داد که این نوشته ها اخبار طنز است و من باید بروم خانه تمرین کنم تا روز مراسم بعد از اجرای سرود این اخبار را برای بچه ها بخوانم.هنوز یک چیزهایی از نوشته های آن کاغذ یادم مانده."به گزارش خبر گزاری ما دیروز اقای بوش با دولیوان اب جوش و سه تا خرگوش وارد سوراخ موش شد".چیزهایی که برای این روزها هیچ بامزه نیست اما ان روزها خنده های بچه ها گواه بامزه بودنشان بود.قدیمها خنداندن کار راحتتری بود.ادمها انگار راحتتر میخندیند.
روز موعود شد.مراسم توی راهرو مدرسه ی دست چپی برگزار میشد.هم مدرسه نو نوارتر بود وهم راهروش بر خلاف راهرو تنگ و تاریک و باریک مدرسه ی وسطی بزرگتر و جادارتر بود.از در که وارد میشدی قسمت انتهائی دست راست راهرو با تیر و تخته و بشکه یک سن درست کرده بودند که یک متری از روی زمین ارتفاع داشت.چند تا قالی و "پلاس" هم انداخته بودند روی تیر و تخته ها تا سن سرو شکل ابرو مندانه ای بگیرد.پشت سن توی یکی از کلاسها گروه سرود ما داشت آماده میشد.صدای همهمه ی بچه ها را از توی راهرو میشنیدیم.راهرو داشت پر میشد.هر کلاسی را معلم آن کلاس می اورد و گوشه ای می نشاند.هرکلاسی که وارد میشد موجی از همهمه را میریخت توی راهرو و دل ما.اضطراب توی چهره ی تک تکمان خودنمائی میکرد .کمی قرمز شده بودیم و چند دانه عرق هم داشت کم کم از روی پیشانی و کنار شقیقه ها خودش را میکشید پائین.با سکوت داشتیم به هم نگاه میکردیم و به این فکر بودیم که جلو اینهمه جمعیت اگر گند بزنیم چه خاکی باید به سرمان کنیم.اقای جنتی آمد توی کلاس. نگاهی به ما کرد و گفت"خوب بچه ها اماده باشین.خونسردیتون رو حفظ کنین وهمون کاری رو که توی کلاس انجام میدادین اینجا جلوی بچه ها انجام بدین.هیچ نگران نباشین".اقای جنتی هم دلش خوش بود.ما از ترس داشتیم میمردیم ان وقت میگفت خونسرد باشید.توی این هیر وبیر آقای خضری امد و یک سبیل را با چسب "اُهُ"چسباند پشت لب من.من قرار بود بعد از سرود دیگر از سن پائین نیایم و همانجا یک میز و صندلی بگذارند واخبارم را بخوانم.برای اینکه شکل گوینده های اخبار شوم یک سبیل چسباندند پشت لبم.تا اقای خضری چسب را زد پشت لبم وسبیل را گذاشت تا بچسبد، یکباره انگار تمام صورتم اتش گرفت.تا فیها خالدونم سوخت.انگار پنبه شیشه مالیده بودند به صورتم.تمام صورتم گُر گرفته بود.طاقت نیاوردم. همانجا زدم زیر گریه.هرچه اقای خضری صورتم را پوف کرد تا بلکه چسب خشک شود و سوزشش کمتر، افاقه نکرد که نکرد.هرچه دلداریم داد و دعوت به صبرم کرد بی فایده بود.صورتم میسوخت و من گریه میکردم ومیگفتم"ای سبیلر از بر لَو مو وَردرِن".نمیدانم چه اصراری بود که من با سبیل بروم سرود بخوانم.اینقدر گریه کردم تا بلاخره مجبور شدند سبیل را بکنند و با چسب نواری بچسبانند.آن هم مصیبتی بود.روی صورت خیس از اشک و عرق من مگر سبیل میچسبید با چسب نواری.با هر مصیبتی بود بلاخره ان سبیل کذایی را روی لبم جاساز کردند و ما اماده شدیم برویم روی سن.مجری از روی سن اعلام کرد که موقع اجرای سرود است.گروه ما راه افتاد.یک یک وارد سن شدیم.یا اباالفضل. غلغله بود.گوش تا گوش راهرو که کف ان را موکت انداخته بودند بچه ها نشسته بودند تا ان ته.معلمها یا کنار دیوار سرپا بودند یا روی یک صندلی نشسته.ما رنگ از رویمان رفت با دیدن اینهمه جمعیت.ما همیشه خودمان توی جمعیت بودیم.گم بودیم داخل جمعیت.حل میشدیم در ازدحام.دیده نمیشدیم.یکی بودیم مثل همه.اما حالا از جمعیت جدا بودیم.شق و رق ان جلو ایستاده بودیم و چشم یک جمعیت به ما بود.انگار لختمان کرده بودندو گذاشته بودنمان ان جلو.حسابی خودمان را باخته بودیم.با هر بد بختی بود خودمان را جمع و جور کردیم و به ردیف ایستادیم.سه ردیف پشت سر هم.کوچکترها جلو.متوسطها وسط.قد بلندها عقب.من وسط بودم.تک خوان هم بودم. اگر بحث شایسته سالاری مطرح بود و اقای جنتی میخواست تک خوان را به خاطر بهترین صدا انتخاب کند قطعا من جزء گزینه های اخر بودم اما کجا شایسته سالاری بوده که در ان کلاس دوم 19 سال پیش ما باشد.البته تک خوان کار خاصی نمیکرد فقط باید میگفت"گروه سرود کلاس دوم دبستان شهید شجیعی تقدیم میکند".همین.به ردیف ایستادیم.اکبر پشت سر من بود.با همان صدای کلفت، یواشکی زیر لب گفت"بابا بِچَرَرفتِم".پای راستم شروع کرد به تکان تکان خوردن.هنوز هم استرسی که میشوم تکان میخورد.اقای جنتی میکرفون را داد دستم.با ان سبیل مسخره ای که چسبانده بودند پشت لبم محل توجه بچه ها شده بودم و با دست نشانم میدادند و این اوضاع را بدتر میکرد.اقای جنتی اشاره کرد که"شروع کن".گفتم:"گروه سرود کلاس دوم دبستان شهید شجیعی تقدیم میکند".صدایم اشکارا می لرزید.قرار بود تا من این را گفتم سرود را شروع کنیم.حرف من که تمام شد "بیست و دوی بهمن" اول را دو سه نفر بیشتر نگفتند.معلوم بود بچه ها هنوز خودشان را جمع و جور نکرده اند.توی "بیست و دوی بهمن" دوم تعدادمان بیشتر شد.به"روز شکست دشمن" که رسیدیم تقریبا همه مان همراه شده بودیم و در "روز نجات میهن" همه با هم بودیم.هماهنگ ویک صدا.مثل توی کلاس.سرود آبرومندانه برگزار شد و بعدش اخبار هم.بیست و دوی بهمن خوبی بود.یادش بخیر.....