رفتن به محتوای صفحه
حیتاHEITA · RUDMAJANاز یک روستا،
هزار قصهٔ مشترک

روز نجات میهن(1)

علی نجفی

هرکسی چیزی می اورد از خانه.هرچه داشت.هر چیزی که فکر میکرد به درد تزئین کلاس میخورد و میتواند در زیبا سازی کلاس کمک حال باشد. سجاده ی لاکی رنگ یزد بافتی توی خانه داشتیم.همیشه از دیو

هرکسی چیزی می اورد از خانه.هرچه داشت.هر چیزی که فکر میکرد به درد تزئین کلاس میخورد و میتواند در زیبا سازی کلاس کمک حال باشد. سجاده ی لاکی رنگ یزد بافتی توی خانه داشتیم.همیشه از دیوار سمت پنجره ی "باباکلو" اویزان بود.طرحش مسجد الحرام بود و کعبه در وسطش.من همان سجاده را می بردم و میزدیم به دیوار کلاس.هیچ وقت هم کسی نپرسید این سجاده چه مناسبتی با این ایام دارد.خیلی از چیزهایی که بچه ها می اوردند مناسبتی نداشت.صرفا وسیله ای بود برای تزئین.بچه ها هرچیزی را که به نظرشان میرسید زیباست می اوردند کاری به مناسبت داشتن یا نداشتنش نداشتند

· یادم است توی یکی از کلاسها یکی از بچه ها عکس گنده ی یک شیر را اورده بود.شیر پریده بود و گردن یک اهوی بخت برگشته ی در حال فرار را به دندان گرفته بود.انها هم ورداشته بودند و عکس را زده بودند به دیوار کلاس.بعضی که با کلاستر بودند و توی خانه شان شر شره پیدا میشد می اوردند.شرشره های رنگی.ابی، سبز، سفید، قرمز و در طرحهای مختلف.از اینور کلاس به انور میزدیمشان.به دهاتی ترین شکل ممکن.همه چیز را به دهاتی ترین شکل ممکن از در و دیوار کلاس اویزان میکردیم.حتی کار دستیهای بچه ها را که در طول سال درست کرده بودند از هرجای کلاس که به نظرمان میرسید خوب است اویزان میکردیم.کاغذ رنگیهایی هم خود مدرسه داشت که به نخ کشیده شده بودند.کاغذهایی بودند به رنگ پرچم ایران.مثلثی شکل و وسطش عکس امام خمینی بود و رهبری و هاشمی. هاشمی ان زمان رئیس جمهور بود و ادم خوبی بود.این کاغذ ها را هم علاوه بر راهروها توی کلاس هم میزدیم.ایام ایام روزنامه دیواری بود.بچه های سال بالایی یک شومیز سفید رنگ مستطیل شکل را برمیداشتند و چهارتا عکس و چند ستون مطلب با ربط وبی ربط داخلش میچپاندند و میزدند به دیوار راهروها یا کلاس.واین میشد روزنامه دیواری.شرشره ها و کاغذ رنگیها و زلم زیمبوهای اویزان از کلاس با درو دیوار قدیمی و رنگ و رفته ی ان تصویر جالبی میساخت.

· دهه ی فجر بود و ما "شلت و شُری" داشتیم.حال و هوای ما و مدرسه زیر و رو میشد.هر سال بچه های بزرگتر روز توی مدرسه و شبها توی "مسجد امام" یا "مسجد کوچه ی بالا" نمایش بازی میکردند.هنوز تلویزیون به ده نیامده بود و ما توی فیلم و سریال غرق نشده بودیم.نمایشنامه هایی که بچه ها به کمک معلمها بازی میکردند برای ما حیرت انگیز بود.وقت نمایش بازی کردن سالن مدرسه پر میشد.مسجد گوش تا گوش جمعیت می نشست.زن و مرد.همه غرق نمایشهایی میشدند که اگر حالا اجرا شوند شاید کسی حتی زحمت دو دقیقه نگاه کردن به انها را به خود ندهد.دهه ی فجر که میشد همه چیز رنگ و بوی دیگری داشت.

· کلاس دوم بودیم و اقای جنتی معلممان.دهه ی فجر شروع شده بود و ما سخت مشغول ترگل ورگل کردن کلاس درب و داغانمان.انگار یک پیرزن عجوزه را بزک دوزک میکردیم.کلاسمان مدرسه ی وسطی بود.همان مدرسه ی وسطی با اجرهایی که رنگ زردشان بر اثر گذشت زمان به سیاهی میزد و یک میله ی اهنی بلند با پرچم ایران بالای پشت بامش برافراشته بود و صف که می ایستادیم روی دیوار روبرویمان با خط زرد درشت نوشته شده بود"تعلیم و تعلم عبادت است" و چه جانی کندم من که این جمله رادرست بخوانم و بفهمم.تعلیم را توانستم بخوانم و بفهمم وعبادت را، اما فهمیدن تعلّم کاری نبود که از عهده ی من بر بیاید.گذاشتمش برای بعدها.از در مدرسه که وارد میشدی کلاس ما اولین کلاس از سمت پشت مدرسه بود.مدرسه ی وسطی مدرسه ی پیری بود. مدرسه ی سمت چپی که اوضاع بهتری داشت و نو نوارتر بود غالبا در انحصار دخترها بود و مدرسه ی سمت راستی هم هنوز داشت ساخته میشد لذا پسرها را می تپاندند توی همان مدرسه ی وسطی.

· یک روز زنگ اخر اقای جنتی که وارد کلاس شد یک رادیو ضبط یک کاسته ی کرم رنگ "سانیو" دستش بود.درست مثل رادیو ضبط "بابا کلو حج حسن" که همیشه ی خدا صدایش تا ته بلند بود،با این تفاوت که رادیوی بابا کلو سیاه بود و از بس اوراق شده بود دورش را با کش و نخ بسته بود تا از هم نپاشد."باباکلو" سر جایش دراز میکشید ،دوسه تا بالشت زیر سر میگذاشت،صدای رادیو را تا ته بلند میکرد تا گوشهایش که سنگین شده بود صدای رادیو را بشنوند و هر وقت که میرفتی از اخبار مختلف جهان که از رادیو شنیده بود برایت میگفت.آقای جنتی که وارد شد همه خیره شده بودیم به دست راستش که رادیو ضبط را با آن گرفته بود ومنتظر که ببینیم چه اتفاقی قرار است بیفتد.آقای جنتی نشست.رادیو ضبط را گذاشت روی میز و بی مقدمه رفت سر اصل مطلب.ان سال قرار بود کلاس ما برای بچه ها توی دهه ی فجر اجرای سرود داشته باشد و ما باید منبعد به مدت یک هفته بعد از اینکه مدرسه تعطیل میشد می ماندیم و تحت نظر اقای جنتی سرود تمرین میکردیم تا برای روز موعود اماده شویم.بز اورده بودیم حسابی.ما بچه های کلاس دوم را چه به سرود خواندن.یک مشت درب و داغان بد صدا بودیم که به درد هر کاری میخوردیم الا سرود خواندن.قبلا دیده بودیم سر صف به مناسبتهای مختلف دخترها سرود بخوانند.دخترهای کلاس پنجم با مقنعه های سفید.ولی انها دختر بودند وکلاس پنجم و ما پسر و کلاس دوم.هممان"حپکه" زده شده بودیم.راه گریزی نبود.آقای جنتی قبول کرده بود که ما را برای سرود خواندن اماده کند و ما باید اماده میشدیم.کلاس که تمام شد ماندیم.تقریبا همه ی بچه ها جزء گروه سرود بودیم غیر از چهار پنج نفر که نمیدانم چرا وارد این ماجرا نشدند.آقای جنتی توضیح داد که اول نواری را برایمان میگذارد که همان سرودی را که ما قرار است بخوانیم میخواند وبعد ما تمرین میکنیم تا مثل انها که توی نوار میخوانند بخوانیم. دوشاخه را توی پریز زد.یک نوار کاست از توی جیبش در اورد و انداخت توی جا نواری ضبط.دکمه ی اخری را که بزرگتر از همه بود فشار داد. یکباره صدای یک عده ادم ازداخل ضبط ریخت توی فضای کلاس وپیچید توی گوش ما.صدا بلند بود و رسا .صدا را قطع کرد.گویا وسطهای سرود بود.نوار را برگرداند اول و دوباره دکمه ی بزرگ اخری را زد. ما خیره به ضبط و اقای جنتی صدا ازمان در نمی امد.نوار کمی خرت و خورت کرد.بعد صدای زیر اهنگی امد.کم کم اهنگ اوج گرفت.چیزی بود مثل شیپور و یا طبل.اهنگ محکم و کوبنده و بود.اهنگ که به اوج رسید ناگهان یک عده به صورت هماهنگ شروع کردند به خواندن.اول اهسته و بعد محکم و پر صلابت:

· بیست و دوی بهمن بیست و دوی بهمن روز شکست دشمن

· روز پیروزی ما روز نجات میهن

ادامه دارد........