رفتن به محتوای صفحه
حیتاHEITA · RUDMAJANاز یک روستا،
هزار قصهٔ مشترک

روز خمیر

محمود فتوحی

آن سالها در ده ما نانوایی نبود و هر خانواده‌ای باید مستقلاً نانش را می‌پخت که کاری دشوار بود. معمولاً ماهی یا دو ماهی یک بار حجم زیادی نان می‌پختند و در صندوق چوبی مخصوصی که «نودو»

آن سالها در ده ما نانوایی نبود و هر خانواده‌ای باید مستقلاً نانش را می‌پخت که کاری دشوار بود. معمولاً ماهی یا دو ماهی یک بار حجم زیادی نان می‌پختند و در صندوق چوبی مخصوصی که «نودو» [نان‌دانی] نام داشت، نگهداری می‌کردند. نانها تا یک ماه نرم و ملایم می‌ماند و بیات نمی‌شد و بوی نان مانده نداشت. در رودمعجن سه چهار خانم نانوا بودند که مردم از آنها نوبت می‌گرفتند. مثلاَ مرحوم مادر اسماعیل امیری، زیور حبُد، سکینه، زن جلال و ... خدا بیامرز سکینه نانوای ما بود و یک روز از یک ساعت به اذان صبح شروع می‌کردند تا غروب پانصد تا نان می‌پختند. آن روز را اصطلاحاً می‌گفتند «روز خمیر». روزهای خمیر روزهای سختی بود. مادرم عصبانی بود و خسته و پدرم روز قبل هیزم تنور را آماده می‌کرد و سحر از خانه به باغ و صحرا می‌زد، معمولاً می‌رفت چشمه‌پاش. در سال 1362 در یک روز گرم ماه رمضان خمیر داشتیم و در کنار مصیبت خمیر افطار هم مهمان داشتیم. پدر بزرگ آن روزها پیر بود از عصر می‌آمد برای افطار، گشنه می‌شد و بدجوری غر می‌زد. مادر بزرگ پشت در از دست غرهای پدر بزرگم خودش را می‌زد و به من می‌گفت برو سرش را بند کن. آن روز در واویلنای خمیر و گرما و میهمانهای ناخوانده‌ و گشنگی بابا بزرگ و غرولند مادر بزرگ این چند بیت را نوشتم که پدر بزرگ را سخت خوش آمد و کمکم کرد تا جفت و جورش کردیم. بعد از افطار گفت بخوانم. مهمانها خندیدند اما پدرم حسابی روده بر شده بود و مادرم عصبانی. رو به پدرم کرد و گفت: «بخند! ای موزدی زحمتای مویه!»

بعدها مادرم می‌گفت برایش شعر خمیر را بخوانم. می‌خواندم و حسابی می‌خندید. کیف می‌کرد انگار شاعری برای پادشاه قصیده‌ی فتح بخواند :

فایل صوتی شعر را بشنوید khmira_imro_listen