رفتن به محتوای صفحه
حیتاHEITA · RUDMAJANاز یک روستا،
هزار قصهٔ مشترک

رنگ شوق .........

محمد نیکوعقیده

از اهالی ده بالا دست اهل ابادی لب رود دهقانم و پیشه ام کشت و کار مزرعه ام کمی انسوتر از ابادی کمی دورتر سر راهم میگذرم از دشت شقایقها از سمت دلتنگی شما رو سوی مزرعه ام در روشنای هو

از اهالی ده بالا دست

اهل ابادی لب رود

دهقانم و پیشه ام کشت و کار

مزرعه ام کمی انسوتر

از ابادی کمی دورتر

سر راهم میگذرم از دشت شقایقها

از سمت دلتنگی شما

رو سوی مزرعه ام در روشنای هوا

اندم که دوخته افتاب وصله هایش را بر بلندای کوهها

و هلهله کنان گنجشکها

دم صبح میزنند رنگ شوق بر تن صحرا

و من کاشته ام از همه گونه ها

هم ردیف بابونه ها

از سبزی و صیفی

می امد صدایی!......

تسبیح میگفتند افتابگردانها مهربانی خورشید را

و باز میان طراوت شبدرها

به تماشای گلبوته های صحرا

رو به مالک دشتهای زیبا

میگفتم مرحبا.......

امسال به شکرانه اش

قنات لبریز سخاوت ابرها

و حجم زلالی نهرها افزون

مزرعه به اندازه اباد

طراوت دشت همه بیداد

در کناره ی همه نهرها

دل داده ام به شادابی شاخه ها

ظهر هنگام......

از هم نوازی اب و نسیم

ناز بالشی ساخته ام از سبزه ها

بالا پوشی به خنکای این سایه ها

هر روز در دل این صحرا

میگیرم جشن تولدی از لحظه ها.......