رفتن به محتوای صفحه
حیتاHEITA · RUDMAJANاز یک روستا،
هزار قصهٔ مشترک

رؤیای شیرین

مهدی قانعی

به دنبال بی کسی خود، پوچ میگشتم. بدون هدف، بی آرزو، روزی را خواهم یافت که دیگر دیر نشده باشد برای عاشق شدن. و آن روز چه نزدیک خواهد شد به من اقبال. به دنبال بی کسی خود، پوچ میگشتم.

به دنبال بی کسی خود، پوچ میگشتم.

بدون هدف، بی آرزو،

روزی را خواهم یافت که دیگر دیر نشده باشد برای عاشق شدن.

و آن روز چه نزدیک خواهد شد به من اقبال.

به دنبال بی کسی خود، پوچ میگشتم.

بدون هدف، بی آرزو،

روزی را خواهم یافت که دیگر دیر نشده باشد برای عاشق شدن.

و آن روز چه نزدیک خواهد شد به من اقبال.

سایه ای میبینم در این نزدیکی.

چه دور است از من خوشبختی،

چه باز است برایم آغوش تنهایی

و چه شوم است در قلبم نفس های آخر.

پس کی میرسم به انتهای بی نهایتت ای تنهایی .

دیدگانم مملو از فساد زمین بود و خاطراتم سرشار از دوگانگی

روزهایم غرق در تکرار تنهاییم

و شبهایم خاموش در رویای فرداها.

سوی چراغی چشمک میزند اینک ازپشت دیوار، و من هنوز در تاریکی.

روشناییت را از پشت پنجره احساس میکنم ، اما دستم از نگاهت کوتاه است.

کاش بودی.

کاش نزدیک تر می بودی تا نگاهت را لمس میکردم و به امید تکرارش این شب را تازه تر سحر میکردم.

گوشه ی بالینت را به دستم برسان ای نگاهت آشنا.

ای عشق.

گوشه ی چشمی به فردایم بیانداز.

دلشوره هایم را تفسیر کن.

روحم را از چشمانت پرواز ده.

رویایم شو ای رویای شیرین.

عکس از طبیعت زیبای پائیزی حصار است .