دو روز مانده به پايان جهان
سارا عبداللهی
کوچک بود و دنیایش تاریک.هیچ خورشیدی نداشت.نه آسمان می خواست ،نه بی تاب کوه و درخت و دریابود.چشم هایش بسته ،دست هایش گره کرده،در خود خزیده بود.خون می خورد و جنینی ِخود را پاس میداشت
کوچک بود و دنیایش تاریک.هیچ خورشیدی نداشت.نه آسمان می خواست ،نه بی تاب کوه و درخت و دریابود.چشم هایش بسته ،دست هایش گره کرده،در خود خزیده بود.خون می خورد و جنینی ِخود را پاس میداشت.بزرگ تر شد و دیگر آن جهان کوچک را تاب نیاورد.نفس می خواست و آسمان و نوازش و لبخند.شیرش دادند،زیرا آن که آسمان و لبخند و نوازش را می فهمد، هرگز خون نخواهد خورد .
هر جاده ای ،بانگی ست که آدمی را به خود می خواند؛پس راه ها صدایش زدند و او راهی شد؛و آن که در راه است ،مرغ هوا و ماهی دریا خود را نثارش می کند.درخت هر چه به بار می آورد و خاک هر چه می رویانَد،به پایش می ریزد.آسمان و زمین می بارند و می جوشند تا تشنگی اش را فرو نشانند و جهان لقمه ای می شود در کام او تا گامی بردارد.او رفت و رفت و راه ها به انتها رسید. او رفت و رفت و جهان تمام شد.او رفت و رفته رفته ، تنش را جان کرد و جانش را جان ِجان.و از آن پس جاده هایی بود که توش و توانی دیگر می خواست.راه هایی که باید بی پا و بی سر می رفت. بالا رفتن از سربالایی آسمان و گذشتن از پیچ های ملکوت. بسیاری توان بالا رفتن نداشتند زیرا همیشه گرسنه بودند و هرگز لقمه ای از سفره آسمان نخورده بودند.اما او شنیده بود که فرشتگان از دیدار خدا توان می گیرند،آن قدر که میتوانند هفت آسمان را در نوردند .پس گفت:شاید آدمی هم این گونه سیر می شود و دلیر.او بی تنی اش را کنار سفره آسمان نشاند تا بی دهان و بی گلو ،خوردن را بیاموزد.پس به جای آب تشنگی می نوشید و به جای آن که مرغان طعامش شوند،طعم پرواز را چشید و به جای هر میوه ای تنها از بار درخت معرفت خورد.
هزاران سال طول کشید امااو سرانجام دانست که تنها نور خداوند غذای انسان است.