رفتن به محتوای صفحه
حیتاHEITA · RUDMAJANاز یک روستا،
هزار قصهٔ مشترک

دوسطل

فروغ مرادی

دوسطل یکدیگیر رادرته چاهی ملاقات می کنند. یکی ازان هابسیار عبوس وپژمرده دل بود. به همین خاطرسطل دوم برای ابراز همدردی ازاو پرسید{ببینم چته ؟چراناراحتی؟} سطل عبوس ودلگیر پاسخ می دهد

دوسطل یکدیگیر رادرته چاهی ملاقات می کنند. یکی ازان هابسیار عبوس وپژمرده دل بود. به همین خاطرسطل دوم برای ابراز همدردی ازاو پرسید{ببینم چته ؟چراناراحتی؟}

سطل عبوس ودلگیر پاسخ می دهد{انقدر منو ته چاه انداختند وبالاکشیدند که دیگر خسته شده ام. می دونی پربودن اصلابرام مهم نیست. همیشه خالی به اینجا برمیگردم}

سطل دومی خنده اش میگیره وخنده کنان میگه{توچرااین طوری فکر می کنی؟ من همیشه خالی اینجا میام وپر برمیگردم. مطمئن هستم اگر توهم مثل من فکر می کردی می تونستی شادتر زندگی کنی