دوسطل
فروغ مرادی
دوسطل یکدیگیر رادرته چاهی ملاقات می کنند. یکی ازان هابسیار عبوس وپژمرده دل بود. به همین خاطرسطل دوم برای ابراز همدردی ازاو پرسید{ببینم چته ؟چراناراحتی؟} سطل عبوس ودلگیر پاسخ می دهد
دوسطل یکدیگیر رادرته چاهی ملاقات می کنند. یکی ازان هابسیار عبوس وپژمرده دل بود. به همین خاطرسطل دوم برای ابراز همدردی ازاو پرسید{ببینم چته ؟چراناراحتی؟}
سطل عبوس ودلگیر پاسخ می دهد{انقدر منو ته چاه انداختند وبالاکشیدند که دیگر خسته شده ام. می دونی پربودن اصلابرام مهم نیست. همیشه خالی به اینجا برمیگردم}
سطل دومی خنده اش میگیره وخنده کنان میگه{توچرااین طوری فکر می کنی؟ من همیشه خالی اینجا میام وپر برمیگردم. مطمئن هستم اگر توهم مثل من فکر می کردی می تونستی شادتر زندگی کنی