رفتن به محتوای صفحه
حیتاHEITA · RUDMAJANاز یک روستا،
هزار قصهٔ مشترک

دهکده ی من در پس و پیش ایام ........

محمد نیکوعقیده

سالها از اوج اقتدار ابادی ما میگذرد سالهای طلایی دهه ی شصت وقبل از ان که برکت و رحمت بیمانندی از زمین و اسمان بر کوه و دشتش نازل بود و عرصه ی کار و فعالیتش چشمگیر و هیچ پیش بینی نم

سالها از اوج اقتدار ابادی ما میگذرد سالهای طلایی دهه ی شصت وقبل از ان که برکت و رحمت بیمانندی از زمین و اسمان بر کوه و دشتش نازل بود و عرصه ی کار و فعالیتش چشمگیر و هیچ پیش بینی نمیشد که روزی ان همه افتخار از عرش به فرش بینجامد و بازگشت به ان روزها غیر ممکن و دور از ذهن شود.

نه مشکل اب بود و نه کمبود باران

خوشحال وخندان همه یاران

مرتع دشت ودمن همه بهشت دامداران

گله ها همه بزرگ وسنگین

از فراورده هایش سفره ها چه رنگین

در هر خانه فراوان گوسفند پرواری

دگر ان گوشت و قورمه ماند یادگاری

نزول برکت از در و دیوار مادام

ریخته بودند در هر کوی وسر هر بام

فراوان الوچه و گردوی و بادام

کماکان همه چیز خوب بود و عالی

عجب رونقی در کار فرش و قالی

پر از تاثیر این بازار پر رونق

زین رو کلاس و درس همیشه تق و لق

مهربانان میشدند با خویشان مانوس

شب هنگام دسته های شب نشین با فانوس

هیچ نه سریال و نه سی دی

همه جمع صمیمی دور کرسی

گوش جان دادیم به قصه های بی بی

یکی رادیو و صبح جمعه با شما

در قصه ی ظهر جمعه خشنودی لحظه ها

ان روزها هنوز مثله یک رازه

گم شد در کوچه ها عطر نان تازه

بجاش نان بسته ای توی مغازه

حالا حالاها مرغ همسایه غازه

همیشه صحبت از کار بود و کار

کس نبود لحظه ای بیکار

کشت و کار سنتی و سنگین

باغ پر از سیب سرخ رنگین

نبود هیچ افیون و مواد ننگین

چشمه ها جوشان و رود خروشان

حرمتی در همه سخت کوشان

حالا که رفته ان روزها

صحبت برکتش تو قصه ها

مانده خاطری خوب از گذشته ها

یادی کنیم به نیکی از همه رفته ها...