رفتن به محتوای صفحه
حیتاHEITA · RUDMAJANاز یک روستا،
هزار قصهٔ مشترک

دل نوشته هاي يك رودمعجني

مهدی قانعی

دهانم را بسته ام. چشم و گوشم در مقابل دنیای بی تو بسته باد. جلوی افکارم را چگونه بگیرم که نمیرود هجوم افکار با تو بودنم از خاطرو از یاد. نمیدانم که می توانم این لحظه را تحمل کنم که

دهانم را بسته ام.

چشم و گوشم در مقابل دنیای بی تو بسته باد.

جلوی افکارم را چگونه بگیرم که نمیرود هجوم افکار با تو بودنم از خاطرو از یاد.

نمیدانم که می توانم این لحظه را تحمل کنم که بشنوم باید از فکرت حتی دست بشویم؟

خدایا.

گناه بسی به درگاهت داشته ام بیشمار.

نیاز ها با تو گفته ام و چه بسیار بوده و هست لطف و رحمت تو به من.

آرزو هایم را بنگر که چگونه خشکیده شده اند.

به کویری که در برهوت افکارم ایجاد شده و افسار اختیار از سخنم بربوده و عنانم را به کاهلی و اهتزار سپرده بنگر.

بنگر که چگونه عشقم را احتکار کرده اند، که چگونه زنجیر آرامش را بر طغیان آزادی ام به اظطرار بسته اند.

غریق دریای اقراقم کرده اند.

بریدند و شهید راه گمانم کردند.

سیلاب اشک را جاری بر چهار رود کردند که دو به دو از دیدن هم حتی محرومند در این عصر آگاهی.

چه خواسته به دامنت پناه آوردم ، چه به ناخواه خواستنت را حرامم کردند.

ژنده و ژولیده و کجدارو مریض در راهرو زمان به پیش میروم ولیکن اندیشه ات دمی دودمان غم اندودم را در دوران انسداد دیدنت از یادت بیگانه نمیکند.

و برای این نعمت که هنوز اجازه دارم که در رویایم تو را بیابم خدایمان را شاکرم.

و ترسم از روزیست که مجبور شوم رویایم را بدون تو بسازم که دنیایم شده ای.