رفتن به محتوای صفحه
حیتاHEITA · RUDMAJANاز یک روستا،
هزار قصهٔ مشترک

دستان حامی

فروغ مرادی

پسربچه ای مدتی بود که به کلاس پیانو می رفت و یادگرفته بود چندقطعه را بنوازد. مادرش برای اینکه اورا در یادگیری پیانو تشویق کند بلیت بک کنسرت پیانو را تهیه کرد وپسرک خودرا به کنسرت ب

پسربچه ای مدتی بود که به کلاس پیانو می رفت و یادگرفته بود چندقطعه را بنوازد. مادرش برای اینکه اورا در یادگیری پیانو تشویق کند بلیت بک کنسرت پیانو را تهیه کرد وپسرک خودرا به کنسرت برد.

زمانی که وارد سالن شدند وروی صندلی خودنشستند مادر یکی از دوستانش را دید وپیش او رفت تا گفت وگویی بکنند.زمانی که آنها گرم صحبت بودند،پسرک با کنجکاوی به پشت صحنه رفت.مادر که از گفتگو با دوستش فارغ شده بود به سمت صندلی خودشان برگشت وبا تعجب دید که پسرک سرجایش نیست،در همین حین پرده کنار رفت وهمه با تعجب پسر کوچکی را دیدند که پشت پیانو نشسته و قطعه کوتاهی را می نوازد.

درآن زمان استاد پیانو روی سن وبه کنار پیانو آمد وبه آرامی به پسرک گفت نترس ادامه بده وخودش نیز درکنار او ایستاد و در نواختن گوشه هایی از قطعه به پسر کمک کرد. او نیز بدون هیچ ترسی به نواختن قطعه ادامه داد.این صحنه تمامی حاضران را تحت تاثیر قرار داد وشرایط بسیار هیجان انگیزی در سالن به وجود آمد .......

بار دیگر که درمسیر زندگی دچار دلهره وترس شدید خوب گوش فرادهید ،حتما صدای اورا می شنوید که میگوید نترس و ادامه بده.