رفتن به محتوای صفحه
حیتاHEITA · RUDMAJANاز یک روستا،
هزار قصهٔ مشترک

در پیچ و خم گلبوته ها..........

محمد نیکوعقیده

و مدام این نکته با من همچو فانوسی در کوچه ی ذهن روشن به وقت روییدن لحظه ها که می روم تا ناکجا . . . می رو

و مدام این نکته با من

همچو فانوسی

در کوچه ی ذهن روشن

به وقت روییدن لحظه ها

که می روم تا ناکجا . . .

می روم و برپا می کنم اطاقکی

گوشه ی دنج یک دشت

می گشایم پنجره اش را

به فصل رویش بابونه ها

به سرمستی پروانه ها

به سکوت سبز یک نیزار

به رقص آرام گندمزار

اطاقکی که می گذرد از پس دیوار آن

نهر آبی روان

از لابلای چند سپیدار کهنسال و جوان

که می شویم هر لحظه در آن

اندوهم را از دل و جان

تا که تازه شوم و بروم

به احوالپرسی منظره ها

از روبرو

تا سر آن کوه

تا لب آن رود

و تا شب هنگام

که باز کنم آن پنجره را

رو به چلچراغ آسمان

بروم به تماشای مرواریدهای فراوان

در دل تاریک بیابان

به تماشای ماه و فصل عبور شهاب سنگ

به حضور جیرجیرکها

در دامنه های سیاهرنگ

به سکوت برکه در دل صحرا

به عکس رخ ماه در برکه ی تنها

به آواز غوک ها در تن آبها

به اطاقکی که باز شود پنجره ی چوبی اش

رو به باغ انگور

به شادابی

و رو به یک آبادی

به نسیم خنک آزادی

و پنجره ای که باز شود به روزهایی خالی از افسردگی

خالی از روزمرّگی

به روزهایی مالامال از عشق

مالامال از شوق

از شور

در دل دشتهایی خیلی دور..................