در طبیعت ابادی....
محمد نیکوعقیده
از گذر سالهای فراقت امده ام با همه ی صداقت چه بی تابم امروز در تن تو در طبیعت در دامن تو اب و درخت و یک مزرعه و سایه ی بید اتیش و عطر چای قمقمه و نبض نشاط که میزند در تنم ومیروم تا
از گذر سالهای فراقت
امده ام با همه ی صداقت
چه بی تابم امروز در تن تو
در طبیعت
در دامن تو
اب و درخت و یک مزرعه
و سایه ی بید
اتیش و عطر چای قمقمه
و نبض نشاط که میزند در تنم
ومیروم تا لب رود
دستهایم در اب
و چه اندازه تنم خشنود است
میخواهم که با رخت بدوم در اب
بروم با رود
سر جالیز دل بدهم به اواز پرنده
همینجاست اخر دنیا
و هنوز میوزد نسیمی
و چهار پایی که تنش را داده به نسیم
می خورد طراوت نی زار را
و مرا چه حسود میکند فراغتش
و باز سر راه
مزرعه ای در خویشاوندی افتابگردانها
و مترسکی که مشغول کرده ذهن کلاغ را
و صدایی که می اید از دور دست
شاید هی هی چوپانی در دل کوه
یا زمزمه ی دهقانی در ته دشت
که میخواند
بیتی از سر فصل دلخوشی
و سر راه
خشنودی ام را میگذارم لب چشمه
وقتی که میفهمم
فردا باید بروم
تا ته تشویش تا اضطراب اشیا
تا همه چیز
که نیست اینجا پیدا......