رفتن به محتوای صفحه
حیتاHEITA · RUDMAJANاز یک روستا،
هزار قصهٔ مشترک

در طبیعت ابادی....

محمد نیکوعقیده

از گذر سالهای فراقت امده ام با همه ی صداقت چه بی تابم امروز در تن تو در طبیعت در دامن تو اب و درخت و یک مزرعه و سایه ی بید اتیش و عطر چای قمقمه و نبض نشاط که میزند در تنم ومیروم تا

از گذر سالهای فراقت

امده ام با همه ی صداقت

چه بی تابم امروز در تن تو

در طبیعت

در دامن تو

اب و درخت و یک مزرعه

و سایه ی بید

اتیش و عطر چای قمقمه

و نبض نشاط که میزند در تنم

ومیروم تا لب رود

دستهایم در اب

و چه اندازه تنم خشنود است

میخواهم که با رخت بدوم در اب

بروم با رود

سر جالیز دل بدهم به اواز پرنده

همینجاست اخر دنیا

و هنوز میوزد نسیمی

و چهار پایی که تنش را داده به نسیم

می خورد طراوت نی زار را

و مرا چه حسود میکند فراغتش

و باز سر راه

مزرعه ای در خویشاوندی افتابگردانها

و مترسکی که مشغول کرده ذهن کلاغ را

و صدایی که می اید از دور دست

شاید هی هی چوپانی در دل کوه

یا زمزمه ی دهقانی در ته دشت

که میخواند

بیتی از سر فصل دلخوشی

و سر راه

خشنودی ام را میگذارم لب چشمه

وقتی که میفهمم

فردا باید بروم

تا ته تشویش تا اضطراب اشیا

تا همه چیز

که نیست اینجا پیدا......