رفتن به محتوای صفحه
حیتاHEITA · RUDMAJANاز یک روستا،
هزار قصهٔ مشترک

در تولد خاک.....!!!

محمد نیکوعقیده

حرفهاییم سبز سبز حرفهاییم همسفر با باد گفتم که هیچ نگویم جز از بهاران..... از بنفشه و شکوفه موسم خوشدلی ها..... فراوان چو میرسد دامن کشان به مهربانی محفل یاران عروس فصلهای افرینش د

حرفهاییم سبز سبز

حرفهاییم همسفر با باد

گفتم که هیچ نگویم

جز از بهاران.....

از بنفشه و شکوفه

موسم خوشدلی ها.....

فراوان

چو میرسد دامن کشان

به مهربانی محفل یاران

عروس فصلهای افرینش

در تولد خاک

موسم گردش

چه نزدیک است امدنش به گلگونی اندیشه ام

وقتی پا برهنه میدوم

در امتداد کوچه های کودکیم

اینک میرسند ابرهای بهاری

مسافران دشتهای بیداری

گیوه هاشان سفید

بقچه هاشان بارانی

سخاوتشان قطره قطره شد در خاک

تا باغ را از چله درارند

پروانه همه در جنب و جوش

قمری و قناری در خروش

وقتی بسته اند باغ را اذین.....

شکوفه ها با دلربایی

زین همه تغییر ها

زندگی یافته اغازی در فلسفه ها

پس با تقدیر رفاقت کنیم

خورشید را تماشا کنیم از پس ابرها

وقتی بهار.....

بخشیده باغ را به غایت شکوفه

سنبل و سوسن

بنفشه و نسترن

به رایگان بخشیده اند

عطر تن خویش به نسیم .