رفتن به محتوای صفحه
حیتاHEITA · RUDMAJANاز یک روستا،
هزار قصهٔ مشترک

داستان ((چشمه))

سمانه پایدار

در باغی چشمه ای بود و دیوار های بلند گرداگرد آن باغ,تشنه ای دردمند از بالای دیوار با حسرت به آب نگاه میکرد.ناگهان خشتی از دیوار کند و درون چشمه انداخت,صدای آب مثل صدای یار شیرین و

در باغی چشمه ای بود و دیوار های بلند گرداگرد آن باغ,تشنه ای دردمند از بالای دیوار با حسرت به آب نگاه میکرد.ناگهان خشتی از دیوار کند و درون چشمه انداخت,صدای آب مثل صدای یار شیرین و زیبا بود.مرد آنقدر از صدای آب لذت میبرد که تند تند خشت ها را میکند و درون آب می انداخت,

آب فریاد زد :های چرا خشت میزنی؟از خشت زدن بر من چه فایده ای میبری؟؟

مرد گفت:ای آب شیرین خشت زدن به تو دو فایده دارد!!!

فایده اول :اینکه شنیدن صدای آب برای تشنه مثل شنیدن صدای موسیقی رباب است,نوای آن حیات بخش است,مرده را زنده میکند,مثل صدای رعد و برق بهاری برای باغ سبزه و سنبل می آورد,صدای آب برای تشنه مثل هدیه برای فقیر است و پیام آزادی برای زندانی است.

فایده دوم:من هر خشتی که بر کنم دیوار کوتاهتر میشود و من به آب شیرین نزدیک تر میشوم .

((خم شدن و سجده در برابر خدا مثل کندن خشت

است!!!هر بار که خشتی از غرور خود بکنی,دیوار غرور تو

کوتاهتر میشود و به آب حیات و حقیقت نزدیکتر میشوی.هر

که تشنه تر باشد تند تر خشت ها را میکند,و هر که آواز

آب را عاشقتر باشد خشت های بزرگتری بر میدارد.))