رفتن به محتوای صفحه
حیتاHEITA · RUDMAJANاز یک روستا،
هزار قصهٔ مشترک

خلوت...................

محمد نیکوعقیده

نگاهم چو اسبی چموش رمیده از مزرعه ی تن بگذاشته مرا در خلوت ایوان با پای دل..... رفته ام تا دامنه های طراوت تا سکوت بیابان از زایش زمان اندوهی مرا هست در میان دم یک ظهر تابستان من و

نگاهم چو اسبی چموش

رمیده از مزرعه ی تن

بگذاشته مرا در خلوت ایوان

با پای دل.....

رفته ام تا دامنه های طراوت

تا سکوت بیابان

از زایش زمان

اندوهی مرا هست در میان

دم یک ظهر تابستان

من و چشم انداز حیاط

تاک انگور و غوغای گنجشکان

چند سایه ی نیمه جان

می امد از مسجد ده بانک اذان

میریخت در نای جان

در هوش زمان

ندایی اغشته به عرفان

میرفت اوایش

قدم به قدم با نسیم

میریخت در تن من یاد مهربانی یاران

میرفت تا فراسوی باغهای انبوه

تا اخرین منزل رود

تا دل ان کوه.......

و گنجشکهای هر روز

لب حوض

می ساختند وضو امروز

می بستند قامت

به رکوع خوشه ها

می پریدند هراسان

از لب حوض تا سر ناودان

وقتی من باز گشته بودم از لا مکان

و هنوز بود ......

مرا اندوهی در میان

لیک میگفتم به گنجشکها

هست کمی انسوتر دستهایی نزدیک به تمنای ما

بزنیم سری به خلوتشان

باز به رسم قدیما.