خاطره روز برفی
محبوبه احمدپور
سلام به دوستان حیتا دیشب وقتی خبر تعطیلی مدرسه ها رو از تلویزیون دیدم یاد خاطره ای از چند سال پیش وقتی خودم تو مدرسه ابتدایی رودمعجن درس می خوندم افتادم گفتم شاید خوندنش برای شما ه
سلام به دوستان حیتا
دیشب وقتی خبر تعطیلی مدرسه ها رو از تلویزیون دیدم یاد خاطره ای از چند سال پیش وقتی خودم تو مدرسه ابتدایی رودمعجن درس می خوندم افتادم گفتم شاید خوندنش برای شما هم جالب باشه.
فکر می کنم کلاس پنجم بودم . سر شب برف شروع شد و یک ریز می بارید آخر شب که از شیشه در نگاه می کردم حیاط و اطراف همه سفید پوش شده بود. با خودم گفتم خدا کنه فردا مدرسا تعطیل بشن. صبح که بیدار شدم به مادر گفتم هنوز برف منه . گفت دوشنه دو تا برف انداز مردم از بمباشه برف بندختن . خوشحال گفتم پس مدرسا تعطیله. مادر گفت برقا برفته . جار کی نزین تعطیله یا نه . پس باید برن. با خواهرم آماده شدیم و پوتین های پلاستیکی رنگی را پوشیدیم و راه افتادیم . مادر گفت کوچه شوده خیله برفا در رو همه نمتنن برن از کوچه بالا برن . از خانه که بیرون رفتیم دیدیم بچه های ته محله کهنه هم یکی یکی و به سختی ولی با یک شور و هیجان و با سرصدا و هیاهوی شاد به سمت مدرسه میرن . ما هم آرام آرام راه افتادیم . برف زیاد بود و بعضی جاها تا زانو پا می رفت زیر برف و هی مجبور بودیم برفای پوتین ها رو خالی کنیم. خلاصه به سختی رسیدیم جای مزار . از دور دیدیم آقای مرادی ایستادن وسط راه و بچه هایی که از سمت ما می آمدن با دست اشاره می کردن که برگردین مدرسه تعطیله . وقتی به سختی اون همه راه رو اومدیم و باید برمی گشتیم جا خوردیم ولی واقعا خوشحال بودیم و همون راه رو دوباره برگشتیم. اون موقع فکر نمی کردم اون سختی و برف و رفت و آمدای راه مدرسه از قشنگترین روزای زندگیم باشن.