رفتن به محتوای صفحه
حیتاHEITA · RUDMAJANاز یک روستا،
هزار قصهٔ مشترک

خاطره ای از روز های برفی رود معجن

فرامرز اسدالهی

سلام دقیقا نمی دونم چند سال پیش بود که با اقای پاسبان هم خونه بودیم یه صبح با صدای زنگ ساعت از خواب پا شدم البته از زیر لحاف بیرون نیومدم از پشت پنجره دیدم برف میاد رادیوی پشت سرمو

سلام

دقیقا نمی دونم چند سال پیش بود که با اقای پاسبان هم خونه بودیم یه صبح با صدای زنگ ساعت از خواب پا شدم البته از زیر لحاف بیرون نیومدم از پشت پنجره دیدم برف میاد رادیوی پشت سرمو روشن کردم دیدم گوینده میگه:بنا بر همین گزارش کلیه مدارس استان تعطیل میباشد. ما هم دوباره لحافو کشیدیم رو خودمونو خوابیدیم ساعتای 9 که بیدار شدیم گفتیم چکار کنیم حوصله مون سر نره که اقای پاسبان گفت بریم مدرسه پینگ پونگ بازی کنیم. تو راه مدرسه رد کفشای زیادی رو برفا بود پیش خودمون میگفتیم اینا حتما خبر نداشتن مدرسه تعطیله اومدن و برگشتن تا اینکه رسیدیم به دفتر دیدیم اقای تقوی نشسته پشت میزش هر چه بهش گفتیم رادیو اعلام کرده مدرسه تعطیله باور نمیکرد به طعنه بما میگفت رادیو تون زغال سنگیه و.. حتی رفت مخابرات و زنگ زد اداره گفته بودن تعطیل نیس.خلاصه ظهر رفتیم خونه دیدیم رادیو رو موج تهرانه ما هم که اول خبرو نشنیده بودم و ضایع شدیم.این ماجرا گذشت تا اینکه یه بار واقعا مدارس به علت بارش برف تعطیل شد ولی اینبار که رفتیم مدرسه تااقای تقوی ما رو دید متلک انداخت و گفت حتما باز رادیو تون اعلام کرده که تعطیله. ما هم هر چه گفتیم حرفمونو باور نکرد حتی این بار اداره هم زنگ نزد روزای بعدش از معلم راهنما پرسیده بود یادش بخیر