رفتن به محتوای صفحه
حیتاHEITA · RUDMAJANاز یک روستا،
هزار قصهٔ مشترک

خاطرات رمضان........

محمد نیکوعقیده

سال 1360بود ومن سال تحصیلی را در پایه دوم دبستان به اتمام رسانده بودم وتابستان پیش رو مصادف شده بود باحال و هوای رمضان . هوا گرم بود و فصل برداشت محصولات باغی و زراعی و وسایل خنک ک

سال 1360بود ومن سال تحصیلی را در پایه دوم دبستان به اتمام رسانده بودم وتابستان پیش رو مصادف شده بود باحال و هوای رمضان .

هوا گرم بود و فصل برداشت محصولات باغی و زراعی و وسایل خنک کننده امروزی چون یخچال و فریزر هنوز در روستاوجود نداشت و سر سفره های افطار دریغ از یک جرعه اب خنک. موذن های هر محله هم بدون بلندگو موقع افطار و سحر کار سختی بر دوششان بود مخصوصا موقع سحرکه یک ساعت قبل اذان باید مراسم شب خوانی رابرای بیدار کردن اهالی اجرا میکردند.

مرحوم علی اسماعیلی در منطقه ی پی شربن و حسن حسنعلیزاده و شجاعی در پی باغ و مرحوم جوادی در گود تروس و دیگرانی که اکنون در خاطرم نیستند.

یادم میاد غروبها برای موقع افطار از دختر و پسرکوزه به دست و یا دبه در خورجین با الاغ یا پیاده برای اوردن اب خنک به چشمه ها هجوم میبردند از جمله چشمه حیتا چشمه خرابه و......

و ناگفته نماند که برخی از جوانان زبده و وارد به فنون این کار میرفتند و در این فصل سال از یخچالهای طبیعی پشت ابشار با مشقت فراوان اقدام به دراوردن یخ مینمودند که کاری سخت طاقت فرسا بود.

و مابقی اهالی هم به اب گرم لوله کشی قانع بودند که تازه تهیه همین هم ان زمان زحمت خاصی میطلبید. اب شرب لوله کشی از کوچه ی اصلی ده به طرف پایین وجود داشت که معروف به اب شاه لوله بود و در محله های کوچه شوده پی باغ قسمتهایی از محله کهنه انهم یکی دو ساعت در روز بیشتر فعال نبود و اهالی باید این اب را با دبه و سطل و غیره به منزلهایشان میرساندند.

ناگفته نماند که اب غیر شرب تقدره در چند نقطه ی بالای ده کمابیش برقرار بود از جمله حوض پی شربن و حوض گود تروس و بغل تغ سومبا که هنوز اثار ان حوضها موجود است و در این حوضها که اب بعضی وقتها در جریان بود ظرف و ظروف میشستند رخت میشستند و احشام را اب میدادند و هزار مورد غیر بهداشتی دیگر......

و اما انروز من از پدر م خواستم که برای اولین بار بروم و از چشمه همراه دیگر دوستان از من بزرگتر برای موقع افطار اب بیاورم

و ایشان با دیدن دیگر دوستان قبول کرد و مرا با ایشان همراه یک الاغ و دوتا دبه در خورجین راهی کرد.خوشحال رسیدیم به چشمه خرابه واقع در ابتدای کال کجرا پشت سپیدارستان مرحوم روشندل. عجب غوغایی بود عده کثیری پسر و دختر کوزه بدست دور چشمه حلقه زده بودند بعضی ها بی نوبتی میکردند بعضی اب چشمه را گل میکردند

و خلاصه سر وصدای عجیبی بود من برای بار اول بود و کمی ترسیده بودم و از خیر اب میخاستم بگذرم که با کمک دوستان بزرگتر بعد از مدت زمان زیادی موفق شدیم ظرفها را اب کرده و خوشحال به طرف خانه ها برویم ابی که تا رسیدن به سفره ی افطار کاملا گرم شده بود و من خوشحالی ان روز و شیرینی ان لحظه را بعد سالها هنوز خوب به خاطر دارم. یادش بخیر

وچه دلتنگم امروز

برای تمام لحظه های دیروز

برای بچه های لب رود

ان روزه دار تشنه

کجایند همبازی های لب چشمه

و چه دلتنگم امروز

برای ان اب و ان کوزه

که میزدند بر لب روزه دار بوسه

برای همه ی روزهای دیرین

برای تمام سختیهای شیرین

و هنوز دلتنگم.... جگر گوشه