رفتن به محتوای صفحه
حیتاHEITA · RUDMAJANاز یک روستا،
هزار قصهٔ مشترک

خاطرات ان روزها(قسمت دوم)

اعضاي قبلي

دورتادور محوطه مدرسه پایین درختای سپیدار بود که یکی ازخاصیتاش استفاده ازترکه هاش برای تنبیه بچه های خاطی والبته ازسایشون هم تو روزهای گرم بهار استفاده میشدیادمه کلاس سوم که بودم مع

دورتادور محوطه مدرسه پایین درختای سپیدار بود که یکی ازخاصیتاش استفاده

ازترکه هاش برای تنبیه بچه های خاطی والبته ازسایشون هم تو روزهای گرم بهار

استفاده میشدیادمه کلاس سوم که بودم معلممون یکی ازبچه هابه اسم علی کبر رو برد که ضرب

وتقسیم ریاضی روبگمانم حل کنه چون نتونست ازمن خواست تا اینکارو انجام

بدم بعد ازحل مسئله ترکه سپیدارو دست من داد تا بزنم رودست همکلاسیم. من

خودم بیشتر از اون پسره ترسیده بودم .آخه تااون زمان چنین کاری نکرده بودم.

به چشمای طرف مقابل که نگاه کردم توچشماش خوندم که میگفت"اگه بزنی دواتر د

زنگ تفریح درم" یا شاید هم میگفت"هو نگا کو تو ر بخدا بنزنی".چشماش

ترکیبی از تهدید و ترحم بود.منم که هم ترسو بودم هم دل نازک رو به معلم

کردم و گفتم "اجازه آقا ما دستامه یخ کیرده نمتنم بزنم".اقا معلم یک نگاهی

به من کرد.از اون نگاهها یی که سلاطین به کسی میکنن که از اوامرشون اطاعت

نکرده.بعد ترکه رو از دست من گرفت و داد دست علی اکبر و گفت"بگیر بزن روی

دستاش تا بفهمه چه جوری باید بزنه".من مات ومبهوت مونده بودم .فکر میکردم

که اقا معلم داره شوخی میکنه یا نهایتا یه تهدید توخالیه.توی همین خیالات

خام بود که یهو با فریاد معلم که گفت" چرا دستتو جلونمیاری" به خودم اومدم و

دیدم در کمتر از کثری از ثانیه از یه جلاد به یه محکوم تبدیل شدم.چاره ای

نبود. دستامو که درحال لرزیدن بود جلو آوردم.فکر میکردم در عالم جوانمردی علی اکبر هم تلافی میکنه و منو نمیزنه.ترکه رو میندازه و از دستور معلم سر

پیچی میکنه اونوقت تمام کلاس بر ضد معلم طغیان میکنیم و یه انقلاب درست و

حسابی به پا میکنیم.(این تیکه رو تحت تاثیر فیلم ماهی سیاه کوچلوی مخملباف

گفتم).اما زهی خیال باطل.هیچ خبری از جوانمردی و انقلاب و طغیان نبود.

توی همین افکار انقلابی خودم غوطه ور بودم که یکباره چنان ضربه ی محکمی روی دستم فرود آمد که تمام اجدادم رو تا حضرت ادم در حال رژه رفتن از جلو چشمام به وضوح مشاهده کردم. تا اون روز طعم ترکه خوردن روی دست رو نچشیده بودم.

نمیدونستم اینقدر درد داره. بعد از اون ضربه معلممون گفت" یادگرفتی چی

جوری بزنی" باگریه گفتم "اجازه بله "و حالا نوبت من شد که بزنم روی دستای علی اکبر.بی خیال جوانمرد ی و ترس و ترحم شدم و این بار هرچی توی چشماش نگاه

کردم هیچ پیام خاصی از خودشون به بیرون انتقال نمیدادن.شاید هم میدادن ولی

من نمیدیدم. هرچه نیرو داشتم جمع کردم . کمی نفرت و دلخوری رو هم چاشنیش

کردم وباتمام قوا دوتاضربه روی دوتادستش فرودآوردم. خودمم تعجب کردم چطور

تونستم چنان محکم ضربه بزنم. داد علی اکبر رفت به هوا و گمانم اونم یه چنتا از

اجدادش رو در حال رژه رفتن مشاهده کرد.

این معلما هم به عجب کارایی دانش اموزا رو وادارمیکردن. بیشترین تنبیهی که

ممکن بود بشیم بخاطر مشق ننوشتن ویا دفترمشقو نیاوردن بود آخه اون زمان

معلما خیلی بهمون مشق میگفتند که اصلا فرصت نوشتنش نبود.تازه اگه فرصتش هم

بود ما مشق نویس نبودیم.گمونم معلمها هم اینو میدونستن و برای اینکه خوراک

کتک روز بعد رو پیش پیش اماده کنن اینقدر مشق میگفتن. هرشب باید 7یا8صفحه

ازروی فلان درس مینوشتیم اونم زیر نور چراغ گرد سوز ویا چراغ توری خیلی سخت

بود برامون. وقتی حوصله نوشتن نبود عمدا دفترمشقو نمیبردیم که اکثر اوقات بایک خودکار لای

انگشتا قضیه فیصله پیدامیکرد البته باهمین تنبیه هم مغزت سوت میکشید چه

برسه به ترکه.

ادامه دارد........