حیتا در مهتاب
محمد نیکوعقیده
سلام ای هم ابادی ام ای تو دوست حیتاییم تو که هنوز کنار پنجره ای نگاه کن امشب ماه میهمان ابادی است اهل ابادی همه در خواب مهتاب گستردگی کرده امشب در دامن دشت در باغ در چشمه در سنگ در
سلام ای هم ابادی ام
ای تو دوست حیتاییم
تو که هنوز کنار پنجره ای
نگاه کن
امشب ماه میهمان ابادی است
اهل ابادی همه در خواب
مهتاب گستردگی کرده امشب در دامن دشت
در باغ در چشمه در سنگ
در کوه
از اینجا بام ما پیداست
ایوون شما نیز هم
پس کوچه پر شده از موسیقی جیر جیر کها
و ببین مهتاب را
در جوی وسط باغ چه نوازشها ریخته است
حال از چشمه مشرق میطراود سپیده
فردا گاوها دامن دشت را چرا میکنند
و یا بزها
دست درازی به دامن درخت را
و ما هنوز کنار پنجره ایم
و فردا خواهیم دید
قطار کش بره ها را در سینه کش کوه
و یا رکوع سپیدار را در باد
و حیات زندگی را که میجو شد از چشمه خاک
فردا اهل ابادی به باغ میروند
سبد ها رنگین از سیب سرخ
و احساسها سر خوش
و باز روزی دیگر وباغی
باغی لب رود
باغی سر سنگ
رو به سنگ چین ها..... ادامه دارد