رفتن به محتوای صفحه
حیتاHEITA · RUDMAJANاز یک روستا،
هزار قصهٔ مشترک

ته کوچه... انجا

سمانه پایدار

من خدا را ديدم.. ته كوچه ..آنجا به تقلاي نگاه گل شب ميخنديد ((ماه را ميگويم...)) بعد غيبش زد و رفت وسط حرف نسيم در سخنراني گل.. خواهرم چشم به من ميدوزد _ تو ك

من خدا را ديدم..

ته كوچه ..آنجا

به تقلاي نگاه گل شب ميخنديد

((ماه را ميگويم...))

بعد غيبش زد و رفت

وسط حرف نسيم

در سخنراني گل..

خواهرم چشم به من ميدوزد

_ تو كمي كم داري...!

چه كسي ديده خدا را آخر

من دلم مي گيرد....

_ديدمش من به خدا..!

مي رود داخل خانه با قهر

باز من ماندم و پهناي سكوت...

من و اين كوچه و اين باغ

و سنگ

شايد اين سنگ مرا باور كرد

راستی سنگ سیاه

بينمان ميماند؟

ته كوچه .... آنجا....

من خدا را ديدم..........

***************

اين هم هديه ي من به دوستي كه حتي اسمش رو نمي دونم