ته کوچه... انجا
سمانه پایدار
من خدا را ديدم.. ته كوچه ..آنجا به تقلاي نگاه گل شب ميخنديد ((ماه را ميگويم...)) بعد غيبش زد و رفت وسط حرف نسيم در سخنراني گل.. خواهرم چشم به من ميدوزد _ تو ك
من خدا را ديدم..
ته كوچه ..آنجا
به تقلاي نگاه گل شب ميخنديد
((ماه را ميگويم...))
بعد غيبش زد و رفت
وسط حرف نسيم
در سخنراني گل..
خواهرم چشم به من ميدوزد
_ تو كمي كم داري...!
چه كسي ديده خدا را آخر
من دلم مي گيرد....
_ديدمش من به خدا..!
مي رود داخل خانه با قهر
باز من ماندم و پهناي سكوت...
من و اين كوچه و اين باغ
و سنگ
شايد اين سنگ مرا باور كرد
راستی سنگ سیاه
بينمان ميماند؟
ته كوچه .... آنجا....
من خدا را ديدم..........
***************
اين هم هديه ي من به دوستي كه حتي اسمش رو نمي دونم