رفتن به محتوای صفحه
حیتاHEITA · RUDMAJANاز یک روستا،
هزار قصهٔ مشترک

تلنگری به همه خوانندگان

چغازنبیل

با تایید پیشنهاد منصف عزیز رخصت می طلبم با تقدیم این شعر تلنگری بهمه مون زده باشم یاعلی مددی کمی هم به فکر آنهایی باشیم که نیازمندند... . یاد دارم در غروبی سرد سرد می گذشت از کوچه

با تایید پیشنهاد منصف عزیز رخصت می طلبم با تقدیم این شعر تلنگری بهمه مون زده باشم یاعلی مددی

کمی هم به فکر آنهایی باشیم که نیازمندند... .

یاد دارم در غروبی سرد سرد می گذشت از کوچه ما دوره گرد

داد می زد: کهنه قالی می خرم دسته دوم جنس عالی می خرم

کاسه و ظرف سفالی می خرم گر نداری کوزه خالی می خرم

اشک در چشمان بابا حلقه بست عاقبت آهی کشید بغضش شکست

اول ماه است و نان در سفره نیست ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟

بوی نان تازه هوشش برده بود اتفاقامادرم هم روزه بود

خواهرم بی روسری بیرون دوید گفت: آقا سفره خالی می خرید...؟

خدایا کمی همت وبصیرت عطا فرما تا به خود اییم وتکانی بخوریم من مات ولم یهتم بامور المسالمین فلیس بمسلم الله اکبر