رفتن به محتوای صفحه
حیتاHEITA · RUDMAJANاز یک روستا،
هزار قصهٔ مشترک

تقلب از محسن

احمد پایدار

مثل همه روزها عصر (افتو زردی) بود و از جلاب میامدیم.همیشه من جلو گله 14 یا 15 راسی در کنار یکی از احشام که از قدر منزلت بیشتری برخوردار بود و اصولا یک اسم باکلاس داشت وبیشتر از بقی

مثل همه روزها عصر (افتو زردی) بود و از جلاب میامدیم.همیشه من جلو گله 14 یا 15 راسی در کنار یکی از احشام که از قدر منزلت بیشتری برخوردار بود و اصولا یک اسم باکلاس داشت وبیشتر از بقیه مورد عنایت بود گام بر میداشتم علی رضا هم از پی سر لخ لخ کنان( با توره د پشت که کهنه نون خوشک و قندون قند محتویات پایه ثابت آن بود و بعضی از روزها هم آلوچه یا بدومای بجویی د میو بود )هی میکرد. لذت چریدن احشام ،محل افتو پرو تحمل خستگی را برای جلاب چرونی که علاقه به این کار داشت را اسان مینمود و شاید همین جلاب ها بود که در تقدیرش پیشه پزشکی مال حالا قرار داده شد.

اون روز تاریخ رو دقیقا یادم نیست فکر کنم شهریور 76 بود در ته محل کهنه جلو خانه حجی قهرمان یک پرچم زرد رنگ که اقال اقال بود ور چوای القرگیری خانه حجی قهرمان و خانه روبه رویش که خانه متروکه بود بسته شده بود که به وسیله آن مقدم استاندار وقت مهندس مهرعلیزاده را گرامی داشته بودن اینکه چرا اونجا نصب شده بود رو نمدونم شاید به این دلیل که گفتن از اینجا هم رد میشه که بره به پای چاه.در همین حین صدا بلندگو بلند شد اهالی محترم توجه بفرمایین(صدای حاج علی اقای نقیبی):فردا از این مقامات بالا بالا جناب آقای اوستوندار، جناب آقای فرماندار، جناب آقای بخشدار و عده ای از مسوولین میخان به روستا بیاین

خلاصه حاجی نقیبی از مردم میخاست که فردا بیان به میدون امام برا استقبال و زن ها در حیاط رو اب و جارو کنن و دیگر اداب و رسوم استقبال از همچین مهمونی.

زبان بسته ها رو راهی خانه کردم که دیدم بی بی جیغ می زند احمد نه نه جان زود بیا د جوی گوسبندا مس بیا که عباس اق علی اکبر رهی کرده وردت ور گوفته بیای به کارش درم.

در مسجد امام(محل ارجاع تاس های وقف) اقای ایزدی بهم جریان رو مفصل توضیح داد و گفت یه متن باید سر مزار شهیدا بخونی

من که از این کارا زیاد کرده بودم بازم جواب مثبت دادم و بعد از مسجد که اونجا هم آقای ایزدی برای مردم از قضیه فردا گفت البته با اجازه شباسعلی به اتفاق اقای ایزدی رفتیم خونه اخوی ایشون حجی لطفعلی.

آقای ایزدی متنو که فکر کنم یه کاغذ کلاسور پشت و رو بود رو برام خوند و گفت برو شب تمرین کن که فردا بخونی.

مراسم فردا با رباعی خونی محند علی رضا(شمر سابق-محسن زاده) در جلوی خانه حجی شجاعی و در استقبال از استاندار شروع شد استاندار وقتی محسن زاده داشت دو بتی میخوند خنده ای بر لب داشت ولی به نظرم بلکوش از ترس او رفته بو.

در سر مزار شهدا قبل از بازسازی همه مراسم جلو قبر شهید رشیدی بود چون اونجا امتیاز برق داشت.مراسم با تلاوت کلام خدا که توسط مجتبی جنگی بود شرو ع شد.بعد من رفتم و بعد از نام خدا کلام رو اینجوری شروع کردم

فکربلبل همه ان است که گل شد یارش

گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش

دلربایی همه ان نیست که عاشق بکشند

خواجه آن است که باشد غم خدمتکارش

این مطلب رو پیش از آخرین پست منصف اماده کرده بودم ولی یوزرم ایراد داشت نتونستم بزارم براتون باور کنین یادم بود شعرو.

هنوز داستان ادامه دارد از انجایی که دسترسی زیادی به اینترنت ندارم آخر هفته بعد ادامه ماجرا رو میگم