رفتن به محتوای صفحه
حیتاHEITA · RUDMAJANاز یک روستا،
هزار قصهٔ مشترک

بی ربط نوشت

سحر نیکوعقیده

آدم‌ها...شخصیت‌ها...نگاه‌ها...به مرور زمان در محدوده‌ی خاموش ذهنم قرار می‌گیرند...در مرز فراموشی مثل یک خواب می‌شوند... شیرین یا تلخ... روز به روز مبهم‌تر...کمرنگ‌تر...خاموش‌تر و ی

آدم‌ها...شخصیت‌ها...نگاه‌ها...به مرور زمان در محدوده‌ی خاموش ذهنم قرار می‌گیرند...در مرز فراموشی

مثل یک خواب می‌شوند... شیرین یا تلخ... روز به روز مبهم‌تر...کمرنگ‌تر...خاموش‌تر

و یا شاید مثل یک کتاب که قبل‌تر ها خوانده‌ام...انگار روز به روز شخصیت‌هایش برایم دورتر و دورتر می‌شوند.

مثل یک مرگ تدریجی...انگار این شخصیت‌ها تا دم مرگ جان می‌دهند...و صدای این ناله‌ها و یادآوری‌ها برای هر شخصیت متفاوت است...

یک خاطره...یک لبخند...یک نگاه...یک واژه...و یا هرچیزی که مرا برای لحظه‌ای یاد شخصی به خصوص بیاندازد.

راستی، دوست من...وقتی در محدوده‌ی خاموش ذهنت قرار بگیرم...بعدها..چه چیز تو را یاد من می‌اندازد؟!

__________________________________________________

پ.ن: این خطوط آشفته ، متنی بود بسی بی ربط با فضای سایت و حاصل تفکرات مشوش بنده...تنها جهت اعلام حضور مجدد در جمع حیتا نشینان ، به عنوان عضوی کوچک:|

+ بی ربط بودنش رو به بزرگواری خودتون ببخشید دوستان. فقط میخواستم دوباره به جامعه مجازی حیتا نشینان عزیز برگردم تا هیچوقت اصل خودم رو از یاد نبرم...

در محدوده ی خاموش ذهن قرار نگیرم...و هیچ دوستی در محدوده ی خاموش ذهن این بنده ی حقیر قرار نگیره...