رفتن به محتوای صفحه
حیتاHEITA · RUDMAJANاز یک روستا،
هزار قصهٔ مشترک

بهار

مهدی امیدوار

امسال تازه رويتر آمد همي بهار هنگام آمدن نه بدينگونه بود پار پار از ره اندر آمد چون مفلسي غريب بي‌فرش و بي‌تجمل و بي‌رنگ و بي‌نگار و امسال پيش از آنکه به ده منزلي رسيد اندر کشيد حل

امسال تازه رويتر آمد همي بهار

هنگام آمدن نه بدينگونه بود پار

پار از ره اندر آمد چون مفلسي غريب

بي‌فرش و بي‌تجمل و بي‌رنگ و بي‌نگار

و امسال پيش از آنکه به ده منزلي رسيد

اندر کشيد حله به دشت و به کوهسار

بر دست بيد بست ز پيروزه دستبند

در گوش گل فکند ز بيجاده گوشوار

از کوه تا به کوه بنفشه‌ست و شنبليد

از پشته تا به پشته سمنزار و لاله‌زار

گويي که رشته‌هاي عقيقست و لاژورد

از لاله و بنفشه همه روي مرغزار

از گل هزار گونه بت اندر پس بتست

وز لاله صد هزار سوار از پس سوار

گلبن پرند لعل همي‌برکشد به سر

دامان گل به دشت همي‌گسترد بهار

اين سازها که ساخت بهار از پي که ساخت

امسال چون ز پار فزون ساخته نگار

رازيست اين ميان بهار و ميان من

خيزم به پيش خواجه کنم رازش آشکار

هر ساله چون بهار ز راه اندر آمدي

جايي نيافتي که درو يافتي قرار

بر سنگلاخ و دشت فرود آمدي خجل

اندر ميان خاره و اندر ميان خار

پنداشتي که خوار شدستي ميان خلق

بيدل شود، عزيز که گردد ذليل و خوار

امسال نامه کرد سوي او شمال و گفت

مژده ترا که خواجه ترا گشت خواستار

باغي ز بهر تو ز نو افکنده چون بهشت

در پيش او بسان سپهري يکي حصار

باغي چو خوي خويش پسنديده و بديع

کاخي چو راي خويش مهيا و استوار

باغي کزو بريده بود دست حادثات

کاخي کزو کشيده بود پاي روزگار

باغي چو نعمت ملکان نامدار و خوش

کاخي چو روزگار جوانان اميدوار

باغي که نيمه‌اي نتوان گشت زو تمام

گر يک مهي تمام کني اندرو گذار

هر تخته‌اي ازو چو سپهرست بيکران

هر دسته‌اي ازو چو بهشتست بي‌کنار

سيصد هزار گونه بتست اندرو بپاي

هريک چنانکه خيره شود زو بت بهار

از ارغوان و ياسمن و خيري و سمن

وز سرو نورسيده و گلهاي کامگار

بر جويهاي او به رده نونهالها

گويي وصيفتانند استاده بر قطار

تا چند روز ديگر از آن هر وصيفتي

بر خويشتن به کار برد در شاهوار

آنگاه ما و سرخ مي و مطربان خوش

ياران مهربان و رفيقان غمگسار

در زير هر نهالي از آن مجلسي کنيم

بر ياد کرد خواجه و بر ديدن بهار

گر زهر نوش گردد وگردد شرنگ شهد

بر ياد کرد خواجه? سيد عجب مدار

دستور زاده? ملک شرق بوالحسن

حجاج سرفراز همه دوده و تبار

بنياد فضل و بنيت فضلست و پشت فضل

وز پشت فضل نزد شه شرق يادگار

او را سزد بزرگي و او را سزد شرف

او را سزد مني و هم او را سزد فخار

کردار و بر او بگذشت از حد صفت

احسان و فضل او بگذشت از حد شمار

زو حقشناستر نبود هيچ حقشناس

زو بردبارتر نبود هيچ بردبار

کردارهاي خوبش بي‌هيچ خدمتي

بر من کند سلام به روزي هزار بار

بهتر ز خدمتش نشناسم درين جهان

از اينجهت به خدمت او کردم اقتصار

بس کس که شد ز خدمت آن خواجه همچو من

هر روز برکشيده و مسعود و بختيار

چون عاشقان به دوست، بنازند زو همي

صدر و سرير و جام مي‌و کار هر چهار

با دولتيست باقي و با نعمتي تمام

با همتي که وهم نيارد برو گذار

آنکس که مشت خويش نديده‌ست پردرم

گر خدمتش کند ز گهر پر کند کنار

زاير ز بس نوال کزو يابد و صلت

گويد مگر چو من نرسيد اندر اين ديار

پندارد آن نواخت هم او يافته‌ست و بس

آنکو گمان برد به خرد باشد او نزار

اين مهترست بار خدايي که مال خويش

بر مردمان برد همي از مردمي به کار

هر کس که قصد کرد بدو بي‌نياز گشت

آري بزرگواري داند بزرگوار

تا گل چو ياسمن نشود، بيد چون بهي

تا سرو نارون نشود، نارون چنار

تا شنبليد و لاله نيابي ز شاخ بيد

تا نرگس و بنفشه نيابي ز شاخ نار

شاديش باد و دولت و پيروزي و ظفر

همواره بر هواي دل خويش کامگار

بدگوي او نژند و دل افگار و مستمند

بدخواه او اسير و نگونسار و خاکسار

هر روز شادي نو بيناد و رامشي

زين باغ جنت آيين، زين کاخ کرخوار

شعر از فرخی سیستانی