برف انداز(1)
علی نجفی
«به یاد آسمانی که آن روزها سخاوتمندانه می بارید» مانده آن وسط.نصفی بیرون و نصفی داخل.سری که بین دو دست آرام گرفته و چشمهای بسته اش معلوم نمی کند زنده است یا مرده.«بوزِ کُفتَر حن عر
«به یاد آسمانی که آن روزها سخاوتمندانه می بارید»
مانده آن وسط.نصفی بیرون و نصفی داخل.سری که بین دو دست آرام گرفته و چشمهای بسته اش معلوم نمی کند زنده است یا مرده.«بوزِ کُفتَر حن عروس»به بغل روی زمین افتاده.آنقدر«بع» از گلویش کنده شده که دیگر نا ندارد. فقط گاهی که درد امانش را می برد سر را بلند می کند، نگاه ملتمسانه ای به «بابا کلو» می اندازد و دوباره سرش می افتد روی زمین.دهانش کف آورده و زبانش بیرون افتاده.چشمانِ درشتِ سیاهِ آرامِ همیشه مهربانش مضطربند و خسته.«بابا کلو» آستینها را تا «زنگیچه» بالا زده.اخمها بیشتر از همیشه روی پیشانی اش گره خورده اند.روی زمین کنار «بوز» نشسته و ذکر از لبش نمی افتد.دستهایش«اَلفچیِ» تنِ بزغاله است.سعی می کند بزغاله را هرجور هست به دنیا بیاورد.مرده یا زنده.بزغاله تا نصفه از شکم مادرش بیرون آمده و گیر کرده. به دنیا نیاید هم خودش میمرد هم مادرش.هوای خانه ی گوسفندها شرجی است.دم دارد.بوی پشکل و شاش تازه، نفس کشیدن را سخت کرده.هوا را که میکشی داخل ریه ها،سینه سنگین می شود.بالای سر «بوز» ایستاده ام.یک چشمم به بابا کلو است و یک چشمم به «بوز».نفسم سنگین بالا پائین می شود.«بابا کلو»پاهایش را میگذارد دو طرف «بوز» با دو دست بزغاله را می گیرد. بسم اللهی می گوید و بزغاله را می کِشد.جیغی از ته حلق«بوز»کنده می شود.از خواب می پرم.نفس نفس میزنم.بدنم داغ داغ است مثل کرسی.حتماً مادر آتش منقل را تازه عوض کرده.یکی دو خاک انداز از خاکسترهای منقل کم کرده و «اَخگَل» های تازه و «جیرق» بخاری را ریخته توی منقل و رویش هم یک خاک انداز خاکستر تا هم «اخگل» ها دوام بیشتری داشته باشند و هم گرمای زیر کرسی قابل تحمل باشد. به خودم که می آیم «لحُف» کرسی را می زنم کنار. سرم را کج میکنم تا ساعت روی دیوار را ببینم.چیزی به 8 نمانده.از جا می پرم.مادر دارد از قابلمه ی کوچک روحی، شیر توی لیوان می ریزد.چند قطره شیر از لبه ی قابلمه شره می کند روی فرش و مادر زیر لب با خودش می غرد:
-عه عه ورتخته ی مورد شوی اُفتَ. لَو نِمتَ وامندگی.
و انگشت سبابه اش را می کشد روی کناره ی قابلمه .طلبکار میپرسم:
-چو بری مدرسه بِدارُم نِکیردَیِن؟شیفتی صوحبُم مو ای هفته یه
خیز برمیدارم سمت آشپزخانه تا آبی به دست و صورتم بزنم.به در خانه ی «نشست» نرسیده مادر که در بخاری را بازکرده تا سیب زمینی هایی را که برای صبحانه زیر آتش کرده بکشد بیرون می گوید:
-جار زَیَن کی مدرسه تعطیلَ
می ایستم
.
-تعطیلَ؟چو؟!
گویا سیب زمینی ها هنوز خوب «بیک» نکرده اند.درِ بخاری را می بندد.می رود سمت «آلادین» .درِ قابلمه ی روی «آلادین» را که برمی دارد بخار مثل آتش زبانه می کشد و تا «چوخت»بالا می رود و پخش می شود.بوی شلغم می ریزد توی اتاق.چندتا شلغم برمی دارد،همانجور داغ داغ و می گذارد توی بشقابِ ملامین سبز رنگی که نقش بته جقه دارد.شلغم ها صورتی اند و عنابی و سفید و از تن شان بخار بلند می شود.عین تن آدمهایی که توی زمستان از حمام می آیند بیرون.بشقاب شلغم را می گذارد لب پنجره.
-مِیدُر نگا کُ
میروم سمت پنجره.کتری زرد رنگ روی «والُر» است و قوری چینی که «چونَک»اش بند خورده روی سر برعکس شده ی کتری.بخار از لوله ی کتری تنوره می کشد.پنجره بخار گرفته.با دست بخارِ روی پنجره را پاک میکنم.دایره وار.همانقدری که بیرون دیده شود.بخار که پاک می شود سفیدی می کوبد توی چشمم.ماتم می برد.بیرون همه چیز سفید است.سفیدِ سفید.آسمان سفید کوهها سفید درختها سفید زمین سفید.همه چیز یک رنگ شده است.آسمان و زمین به هم دوخته شده اند انگار.برف آمده است.برف می آید .حسابی.دیشب موقع خواب که از «مستراب ته حولی» می آمدم آسمان پر از ستاره بود. صافِ صاف .نه خبری از ابر بود و نه از برف.فقط سرد بود.سوز داشت هوا.کی ابرها آمده اند وکی اینقدر برف باریده ؟!ذوق می کنم.همانجور بدون لباس می دوم سمت در.
-ب کُجِ مری چنو لق لیسک؟بیا زود نوتر باخار جَمَ دبَرت کو خدی محمد برن برفار بنِدزِن
مادر تشر می زند.گوش نمی گیرم.خودم را پرت می کنم توی حیاط.دانه های برف درشت و سنگین می افتند.سفید روی سفید.پشت سر هم.آرام و با حوصله.صورتم را می گیرم سمت آسمان و چشمهایم را می بندم.دانه های برف که روی صورتم آب می شوند شادی تا ته وجودم می دود.
ردپای گربه ای روی برف های بکر «اِیوو»به سمت «مودبَخ» رفته.صدای دو سه تا کلاغ از سمت باغ می آید ولی خودشان پیدا نیستند.لایه ای از مه سفیدِ رقیقی فضای ده را پوشانده.خانه های ده با دیوارهای کاهگلی نم خورده که تا نیمه رنگ اخرایی گرفته اند در زمینه ای از رنگ سفید فرورفته اند.جابه جا روی بام های «احد اوو» آدمها با «پَرُو» های توی دستشان عقب و جلو می روند و گاهی صدای «تُپِ»خفیفی شنیده می شود و صدای خنده ای و های و هوویی که سکوت پاکیزه ی ده را ترک می اندازد.میروم سمت درِ حیاط.در را که باز می کنم نفسم میگیرد.عظمت حجم رنگ سفیدِ روبرو نفس آدم را بند می آورد.«نوروزگل گل» سرتاپا،«گدار میلک» تا جایی که چشم میبیند ،«مون نهالا» تا تهش «تروس» گُله به گُله و «خته» تا جایی که توی چشم است سفید می زنند.دامن از کف می دهم.همانجور با دمپایی می زنم به برف، بی توجه به صدای مادر که پنجره را باز کرده و می گوید:
-خدی سرپَیی ب کُجِ مری؟بیا پوتی د پایت کُ پایات یخ منه
توی «خته»چند ردپای تازه دیده می شود اما «مون نهالا»دوشیزه است.پاک و دست نخورده.انگار با یک فرش سفید تمام«مون نهالا» را فرش کرده اند.آدم هوس می کند غلط بزند روی این همه پاکیزگی.لرز می افتد به جانم. می دوم توی خانه.سر انگشت پاهایم کرخت شده و قرمز.پاها را روی «والُر» می گیرم.مادر سفره را انداخته.بشقاب شلغم ،دو سه تا سیب زمینی که طرفی که سمت زغالها بوده به سیاهی میزند،پیاله ای ماست«مشکی»،کمی پونه خشک،کمی سرشیر و دولیوان شیر و یک پیاله«فلَ».
-فلار کی اَووردَ؟
-زن امیری.زودباش نوتر باخار بِرن برفار بندزِن.زودباش ننه جان ورهم گرد.....