برای سالروز تولدت
شورای مرکزی
سلام «حیتا» جان. همین اولش تولدت مبارک.خب قبول که یک روز دیر شدو ما هم کم وبیش یادمان نبود ولی تو که نباید ناراحت شوی.ما هم شده ایم مثل این پدر و مادر هایی که هزار و یک جور مشغله و
سلام «حیتا» جان.
همین اولش تولدت مبارک.خب قبول که یک روز دیر شدو ما هم کم وبیش یادمان نبود ولی تو که نباید ناراحت شوی.ما هم شده ایم مثل این پدر و مادر هایی که هزار و یک جور مشغله و گیر و گرفتاری دارند و گاهی پاک یادشان میرود که دیروز روزتولد فرزند دلبندشان بوده و فرزندشان هم چشم به راه لا اقل یک تبریک خشک و خالی،حالا کیک و شمع و کادو و کاغذ رنگی و کلاه شیپوری و مهمانی و اینجور بساطهایش پیشکش
ولی خب چه میشود کرد ، چرا توجیه بیخود کنیم، راست و حسینی یادمان رفت.یعنی اینقدر سرمان به گیر و گرفتاریهایمان بند بود که پاک یادمان رفت که مثل یک همچین دیروزی که 26 روز از عید گذشته بود تو به دنیا آمدی، آن هم کجا؟توی یک کار گاه ساختمانی میان خاک و خل و کیسه ی سیمان و گچ و بیل و کلنگ.خودمانیم کی یک همچین جایی به دنیا می آید که تو به دنیا آمدی؟همین است دیگر به دنیا آمدنت هم که مثل آدمیزاد نبوده پس نباید انتظار داشته باشی ما هم مثل آدمیزاد سر وقت تولدت را تبریک بگوییم! تازه این فقط به دنیا آمدنت بود، انتخاب اسم برایت هم خودش مکافاتی بود.همینجور الکی و یکباره که حیتا نشدی.کلی فکر پشت این اسم تو خوابیده.کلی بحث و جدل کردیم کلی مخمان را به کار گرفتیم و بالا و پایین کردیم تا اسم تو شد «حیتا».همینجور الکی و یکباره که نبود.باور نمیکنی اگر بگوییم که نزدیک بود اسمت را بگذارند «قُرقُنجَ» ولی ما عین مرد وایستادیم و نگذاشتیم همچین اتفاقی بیافتد.آخر «قُرقُنجَ» هم شد اسم؟هم ترسناک است هم توی دهن آدم نمیچرخد و هم توی اینکه با«قاف»نوشته میشود یا با«غین» کلی اختلاف روایت داریم.البته آن اوایل تو هم تقریبا یک سالی «هیتا»بودی بعد کم کَمک فهمیدیم که«حیتا» باشی گویا اسمت به اصل نزدیکتر است البته نظر سنجی هم کردیم.کلی هم نظر دادیم که «حیتا»بهتر است.ببین اینقدر برایمان مهم بودی که برای اسمت هم نظر سنجی گذاشتیم.بهر حال اسمت شد «حیتا».
البته خودت هم میدانی از اول اینجوری نبودی .تا یک سالگیت سوت و کور بودی.خیلی آهسته بزرگ میشدی.بی سر و صدا.تقریبا بعد از یک سالگیت بود که بزرگ شدنت بیشتر توی چشم آمد.ما بیشتر به فکرت بودیم.بیشتر تر و خشکت میکردیم.برایمان مهم شدی.کم کم داشتی دردانه یمان میشدی. برای همین خانه ات را عوض کردیم. از آن خانه ی قدیمی کوچک آ وردیمت بیرون و یک خانه ی جادارتر و بزرگتر و با امکانات بیشتر برایت درست کردیم تا راحت تر باشی.تا بهتر بتوانی توانا ئیهایت را نشان دهی.تا بزرگ شدنت،بالیدنت، قد کشیدنت راحت تر و بی دغدغه تر باشد.برایت یک لباس مخصوص هم درست کردیم.منظورمان همان لگوست.کلی هم سر این لباس نظر دادیم.برایمان حسابی مهم شده بودی که برای لباست هم نظر سنجی گذاشتیم و همه مان هم نظر دادیم و لباس طراحی کردیم تا آخرش به نظرمان همین لباس که الان تنت هست بیشتر از بقیه برازنده ات شد.دو سال هم هست که توی عید دور هم جمع میشویم و طرح و نقشه میریزیم که چه کار کنیم که تو بهتر قد بکشی،که رشدت روز به روز بهتر و بیشتر باشد،که بالنده تر باشی.امسال هم که میبینی تصمیم گرفتیم همه با اسم خودمان بهت سر بزنیم تا تو هم غریبگی نکنی و همه مان را خوب بشناسی.گمانم تو هم قبول داری که اینجوری صمیمی تر میشویم با هم.
میبینی«حیتا»جان.حالا درست که روز تولدت یادمان رفت و یک روز تاخیر کردیم ولی حسابی برایمان مهم هستی.برای همه مان.برای همه ی مایی که داریم تر و خشکت میکنیم،داریم بزرگت میکنیم،داریم به بالنده تر شدنت کمک میکنیم،مطلب میگذاریم،نظر میدهیم،همیشه به تو سر میزنیم.تو بچه ی همه ی ما هستی و برای همه ی ما مهمی و عزیز دردانه.امیدواریم روز به روز شکوفاتر شوی.تولدت مبارک.