رفتن به محتوای صفحه
حیتاHEITA · RUDMAJANاز یک روستا،
هزار قصهٔ مشترک

بخارای من......

علی نجفی

چند روز پیش ده بودم.بر حسب اتفاق کتاب «بخارای من ایل من» دستم افتاد و یک راست رفتم سراغ این تکه ی دوست داشتنی اش :« برف کوه هنوز آب نشده است. به آب چشمه دست نمی توان برد. ماست را ب

چند روز پیش ده بودم.بر حسب اتفاق کتاب «بخارای من ایل من» دستم افتاد و یک راست رفتم سراغ این تکه ی دوست داشتنی اش :« برف کوه هنوز آب نشده است. به آب چشمه دست نمی توان برد. ماست را با چاقو می بریم. پشم گوسفندان را گل و گیاه رنگین کرده است.بوی شبدر دوچین هوا را عطر آگین ساخته است.گندمها هنوز خوشه نبسته اند.صدای بلدرچین یکدم قطع نمی شودجوجه کبک ها، خط و خال انداخته اند. کبک دری در قله های کمانه، فراوان شده است. بیا، تا هوا تر و تازه است، خودت را برسان....»که نامه ای بود از برادری در ایل به برادر دیگر که رفته بود شهر تا ترقی کند و این نامه با برادر شهری «همان کرد که شعر و چنگ رودکی با امیر سامانی».پیش خودم تصور کردم که اگر برادری، برادری داشته باشد در دیاری دیگر که سالهاست رودمعجن را ندیده و حالا این برادر خواسته باشد حال و روز این روزهای رودمعجن را برای برادر دور از دیار بنویسد چه می نویسد؟!حال روز ده را که دیدم اینها به ذهنم رسید:

چند سال است خشکسالی آمده و خیال رفتن ندارد.هرسال «تموز» و«سونبولَ» و«میزو» را به امید باران و برفِ «مهرگو»و «چیلَّ»و «مه نورُز» میگذرانیم .هرسال دل خوش میکنیم به سال بعد.چشمانمان به درِ آسمان سفید شد و«آن» سال بعد هنوز نیامده.

«تِغ بَزَها» خشک است.علف چندانی گیر گوسفندها نمی آید.گوسفندها لاغرند.هنوز به تموز نرسیده دارند شیرشان را خشک می کنند.ارزان هم شده اند.هفته ی پیش توی شهر بره بود کیلویی10هزارتومان و این هفته 8 هزار تومان.«محله گی»ها دارند گله گله گوسفندهایشان را می فروشند برای کشتار.چیزی ندارند به گوسفندها بدهند.علف حکم طلا پیدا کرده.جو گران است . آب هم با مشقت برای گوسفندها گیر می آید.توان اینکه حشم را به آخر تابستان برسانند ندارند.هنوز بهار تمام نشده می فروشند پیش از اینکه تلف شوند.

«تهروی»از« بند» به پایین یک چکه آب ندارد.حتی حمام هم دیگر «دگَرد» نیست که آبش بریزد توی«تهروی» و به بهانه ی آبِ حمام دو سه تا پونه این ور و آن ور سبز شود. در«سرتینگل» هم یک «چونک»آفتابه آب، ته «تهروی» را تر کرده.یادت هست وقتی در اتاقی که پنجره اش رو به «تهروی»باز می شد میخوابیدیم از صدای «هَرَنگ هَرَنگ» آب خوابمان نمیبرد؟عیدها که می رفتیم «سرتینگل» آب زیر پایمان را خالی میکرد و می خواست کله پامان کند؟تابستانها اگر «اوگذر» نبود مصیبتی بود رد شدن از آب؟یادت هست تنبانمان را تا روی زانو می دادیم بالا که خیس نشود؟چشمه ها خشکیده اند.توی ده فقط دو «لوجوی»آب هست.یک در «سرتینگل» یک نصفه ای هم می آید پایین برای باغها که آنهم معلوم نیست بتواند تا آخر تموز دوام بیاورد.

دیمه زارهای «دهنو» و«پی زرد» از بین رفته اند.«پلیز دیمه»ها انگار قصه بوده اند.هندوانه های سبز کوچک با آن انبوه دانه های قرمز خوشرنگ که از «پلیز دیمه» ها می دزدیدم و می شکستیم و با دست می خوردیم پاک ورافتاده اند.آدمهایی که از «پلیز دیمه»ها بر می گشتند و به ما که می رسیدند هندوانه ای-گیرم که کوچکترینشان را- از سر خورجین برمیداشتند و تعارفمان می کردند خیلی وقت است که دیگر سراغ «پلیز دیمه» هارا نمی گیرند.تاک های انگور «نیم چی» نسلشان دارد منقرض می شود.«چروخ» ها سالهاست با خاک یکسان شده اند.درختان باغها دارند از نفس می افتند.از بی آبی و بی صاحبی.از بس باران کم آمده و کسی «آدار بِدار»شان نبوده یا خشک شده اند یا آفت و شته دارد خفه شان می کند.

سیب زمینی و پیاز و خیار و خربزه و چغندر کم کم دارند خاطره می شوند.سر تینگل که زمانی پر بود از زمینهای سیب زمینی و چغندر و «پلیز» و «کَلَ»یه پیاز و «لبیا»حالا فقط تک و توک زمین های گندم و جو دارد و زعفران که آن ها هم اگر از دست بی آبی بگریزند تازه می افتند زیر دست وپای «شهری » ها.همین جمعه ی پیش هم آمده بودند.سرتینگل کیپ تا کیپ ماشین بود و گُله به گُله آدم بود و جا به جا آشغالهایی که کپه شده بودند روی هم و آتشهایی که تر و خشک را با هم می سوزاندند.

ده مثل قدیم ها شلوغ و پرسروصدا نیست.زمستان ها که پاک سوت و کور است.پیرها کارشان را کرده اند جوانها هم ده نمی مانند .هرکس بتواند جل وپلاسش را جمع می کند و می رود.کار پرزحمت و کم درآمد ده مشتری زیادی ندارد. همه دنبال پول زیاد و کار کم و زندگی راحتند.دود هم شده است بلای جان.

همه چیز مان را از «دِکُّ» می خریم.کفش و کلاه مان که جای خود دارد،شیر و ماست و کره و پنیر و خیار و گوجه فرنگی و سیب زمینی مان هم از«دکُّ» است.چندسالست نانوایی هم داریم.خمیر هم دیگر کمتر «میکنیم» ولی قصابی نداریم.گوشتمان را از بایگ میخریم یا از شهر.پیرمرد می گفت اگر به امید زمینها و «حصیل»ها ی خودمان باشیم یک کاسه «نخوروش»هم نمی توانیم بخوریم.پیرمرد میگفت اگر همین دو قران یارانه و کمیته نباشند همه مان باید کاسه دست بگیرم و دوره بیافتیم این ور و آن ور مثل «غربتها».......