رفتن به محتوای صفحه
حیتاHEITA · RUDMAJANاز یک روستا،
هزار قصهٔ مشترک

ببر پیغام مرا ای باد صبا...................

محمد نیکوعقیده

تو ای باد صبا محرم اسرار ما که میگذری از سر کوی جانان از سرزمین من مهد خوبان درنگ کن دمی مرو چنین شتابان که دارم از برای تو پیغامی ببری به ملک یاران به سرزمینم که با نامش عجینم بگو

تو ای باد صبا

محرم اسرار ما

که میگذری از سر کوی جانان

از سرزمین من

مهد خوبان

درنگ کن دمی

مرو چنین شتابان

که دارم از برای تو پیغامی

ببری به ملک یاران

به سرزمینم

که با نامش عجینم

بگو از جانب من

بدون بیش و کم

که چقدر دور شدیم از هم

ناباورانه کم کم

و اکنون به اندازه ی سالها

هنوز بین ما فاصله ها

و دوری از تو

زخم در تن من

و این چه عمیق

سالها با تن من رفیق

و در این فراق

پیدا شده شوری

جز تو و من

که داند درد دوری

و چه حرفها دارم در دل

که با تو گویم

گیرم که پیدا شود یک محرم دل

این مهم

جز با تو نگویم

لیک از تو صبوری جویم

انگاه که چو فرهاد

شود کوه کنی پیشه ام

کندن حرف دل

در تن صخره و سنگ

همه شده اندیشه ام.................