رفتن به محتوای صفحه
حیتاHEITA · RUDMAJANاز یک روستا،
هزار قصهٔ مشترک

بادگاه نوروزی

محمود فتوحی

عصر روز نوروز کم کم ریسمانهای مویی بلند از خانه‌ها روی دست دخترها روانۀ باغهای دور ده می­ شد. زنهای جوان و دخترها گروه گروه به سمت درخت جوز روغنی، درخت جوز باصفت، و هر درخت جوز بلن

عصر روز نوروز کم کم ریسمانهای مویی بلند از خانه‌ها روی دست دخترها روانۀ باغهای دور ده می­ شد. زنهای جوان و دخترها گروه گروه به سمت درخت جوز روغنی، درخت جوز باصفت، و هر درخت جوز بلندی که می‌شد از شاخه­ های بلندش تاب انداخت. جامه­‌های نو نوار نوروزی زیر درختهای بزرگ گردو حلقه می زدند. تابها آویخته و های و هوی دختران و ترانه­‌های محلی و فریادهای بادگاه در باغهای شکفتۀ بهاری می­پیچید.

حسن وقتی ریسمان را انداخت دور گردن شاخۀ جوز پیر باصفت، به پایین نگاه کرد: فاصله تاب از شاخه تا روی زمین شش هفت متر می­‌شد. ده بیست جفت چشم زلغ و میشی زلال از پایین به او دوخته شده. سالی یکبار و فقط در همین بادگاه، چشمهای سرمه کشیده چنین در او خیره می‌­شد. دلش می­‌خواست سالها روی این شاخه در همین حالت می­ماند و چشمها از آن پایین نگاهش می‌کردند.

یکی از دخترها گفت: «حسن بیا به ته یره! نماشوم رف». [1]

و حسن «ننتنوم یره». دختر بچه­‌ها نگران شدند. حسن دستش را دور گردن شاخه حلقه کرد و دلنگان شد و جیغی کشید. دخترها و زنها «شغلوو» سر دادند و بچه­‌ها ترسیدند. حسن ریسمان را گرفت و آن بالا خود را آونگان کرد.

«وی­ وی­‌ی‌ی­‌ی حسن ! ایلاهِم خدا چیگرت کنه! بنفتی!»[2]

حسن از ریسمان سرخورد و آرام آمد روی زمین و دلاورانه ایستاد. پیراهنش از زیر کمربند بیرون آمده. کت و شلوار نوروزی­‌اش مال پارسال بود و تنگ. باز هم خشتکش وقت رفتن بالای درخت پاره شده بود اما هنوز نمی­‌دانست.

پسرهای جوان روزهای نوروز خدا خدا می‌کردند که دخترها دعوتشان کنند تا برایشان «باد در اندازند». دخترها و زنهای جوان معمولاً از مرد جوانِ دالبازی خواهش می­‌کردند تا برود بالای درخت بلند جوز و برایشان باد دراندازد. و باد در انداختن کار هر کس نبود.

حسن دو سر ریسمان را گره زد و خودش شروع کرد به تاب خوردن. پای راستش را گذاشت روی گره وسط تاب و فشار داد تا محکم شود و سوار شد. تاب را به حرکت در آورد. تاب انداز بعد از آن که تاب را در اندازد باید خودش یک بار آن را بطور تمرینی آزمایش کند تا از محکم بودن طناب و شاخه مطمئن شود. پیرها گفته اند «کار از مَحکُم کاری عیب نِمنه».

حسن در لای ریسمان اوج گرفت و دخترها به تنبان سفید حسن که از لای خشتک پارۀ شلوارش نمایان بود می­‌خندیدند. و حسن آنها را مسخره می‌کرد. دخترها دیرشان می شد که کی حسن تاب را ول کند و برود. و آنها به نوبت تاب بخورند. حسن تازه جا خوش کرده بود و از چشمهای دختران جوان که در مسیر تاب دنبالش می­‌آمدند سیر نمی‌­شد. یک مرتبه با صدای ناتراشیده‌­ای این شعر را شروع کرد به خواندن:

الوش! مارُم بم­‌کوش

بری لقمه‌­ی نونی خوشک [3]

این شعر را دخترهای دم بخت، سوار بر باد می‌خواندند. کر و کر خندۀ دخترها بلند شد. دلارام گفت: «ایلاهِم حسن به جوی بابا کلوم روی خدی او صدای خنوکت» [4]. حسن ادامه داد:

از ای باد نه! از بادی بلن ترِه

بِفتُم بمیرم صُغده‌ی مویِ پیَرُم [5]

گلندام گفت: «به تَی حسن! به تَی! خیشتکت بوی دا» [6]

دخترها خندیدند و حسن از روی تاب پرید پایین و راهی شد و در جواب دخترها گفت: «همه­‌ی شماها به جُی مار محمد علی عبدول روِن». [7] مادر محمد علی عبدول پیرزنی بود قد بلند و کور و کبود در خانه­‌ای سیاه و دود زده که پایش بر لب گور بود.

این بگو مگوها اوج معاشقه دختر و پسرها در بادگاه بود. حسن می­‌رفت و نگاهش همچنان به تاب بود و حلقۀ شادمانۀ دخترها که یکان یکان سوار بر باد می‌­شدند و تاب‌های بلند و کش­‌دار می خوردند. باد در جامه­‌های هزار رنگ نوروزی می­‌انداختند و خود را برای مادرهای پسردار به نمایش می گذاشتند.

پشت تنۀ درختهای پیر، پسرهای جوان، جفتهای خیالی خویش را نشانه می‌رفتند و دید می‌­زدند و گاهی که زنها و دخترهای قوم و خویش پای باد بودند می­‌آمدند و به شوخی بادی می­‌خوردند و می­‌رفتند.

***

روز نوروز 1358 درست 48 روز از پیروزی انقلاب می­‌گذشت. شاه رفته بود و همه چیز عوض شده بود. رادیو ایران می‌خواند: «در بهار آزادی جای شهدا خالی» و صبح روز عید در مسجد اعلان کرده بودند که «امسال شیعیان عید ندارند» و مردم بجای «عید شما مبارک» بگویند «صبح بخیر».

بعد از ظهر روز اول فروردین 58 دختران خانواده‌­های میانه‌­روتر به بادگاه رفتند. حسن که یک سال برای همین لحظه­‌ها روزشماری کرده بود کت و شلوار پاچه‌ شیپوری‌‌اش را پوشیده و موهایش را آب و شانه زده و ریشش را با تیغ «ناست دو سوسمار» چپه‌تراش کرده و به بادگاه آمده بود تا باز باد دراندازد. انگار نه انگار که انقلاب شده و مملکت عوض شده. اما دیده بود که بادگاه مثل پارسال شلوغ نیست. بعضی از دخترهایی که حسن می­‌شناخت امسال نیامده بودند. خانواده های مذهبی و انقلابی اصلاً نیامده بودند.

حسن از سمت درخت جوز باصفت از کنار رودخانه زد به طرف پل و درخت جوز روغنی. چند مرد صالح متدین که سنشان میانه چهل و پنجاه بود در باغها گشت می­‌زدند تا مانع چشم‌­چرانی پسرهای جوان در بادگاه شوند. حسن را گفتند که برودبه خانه‌اش. حسن گفت که می‌رود به اوحد او. مردها کم کم کار را با جدیت پی گرفته بودند و پسران جاهل را که توی سفیدالستانها به بهانۀ چیدنِ گلِ بنفشه پَرسه می‌­زدند از باغها به سمت «خطه» و «نوروز گلگل» بیرون راندند. حسن هم به اوحد اوو رفت و غمگین از تپۀ روبروی ده بالا رفت. آفتاب رو به زوال بود و سایۀ عصر کوه علی شق افتاده بود روی ده. خطوط دیوارها و کوچه ها در دلتنگی عصر کم کم رنگ می­‌باخت. ساعتی بعد از بلندگوی مسجد جار زدند که:

«برادران و خواهران انقلابی روستای رودمعجن توجه فرمایید: به حکم علمای اعلام، امسال بادگاه و نوروز گلگل و «ها ره ره بازی» نداریم. این کارها گناه دارد و ما برای انقلاب شهید داده‌ایم. خواهران محترم! رفتن به بادگاه اشکال شرعی دارد. چه معنی دارد که دخترها بروند باد بخورند و خدای ناکرده نامحرم آنها را ببیند؟ برادران انقلابی باید مواظب ناموس خود باشند».

صدای بلندگو تا «دشت ته رود» و مزارع «سر تنگل» می­‌رسید. روزهای انقلاب برای مسجد بلندگوهای قوی خریده بودند. حسن غمزده و تنها در سرمای غروب روز اول سال روی تپه روبه روی ده نشسته است. خانه های ده که بردامنۀ تپه به صورت پلکانی روی هم سوار بودند چراغهای کم سو کم کم روشن می‌­شد. زنها و مردها برای نماز به طرف مسجد می­‌رفتند. اذان مغرب تمام ده و دره و رودخانه و دشت را در خود گرفت. آخرین بند اذان که تا ته دره رفت سکوت و تاریکی محض همه جا را فرو گرفت. حسن یاد مادر پیر و تنهایش افتاد: حتماً از در و همسایه سراغ پسرش را می­‌گیرد.

[1] . بیا پایین پسر! غروب شد.

[2] . وای حسن خدا بگم چیکارت کنه! نیفتی.

[3]. الوووش، مادرم مرا کشت/ برای لقهۀ نان خشک.

[4]. الهی حسن بروی پیش پدربزرگم با این صدای خنک.

[5]. از این تاب نه از تاب بلندتری بیفتم فدای موی پدرم.

[6].بیا پایین بیا پایین خشتک بوی داد.

[7]. همه‌ی شما بروید پیش مادر محمد علی عبدول. (بمیرید)