رفتن به محتوای صفحه
حیتاHEITA · RUDMAJANاز یک روستا،
هزار قصهٔ مشترک

بادام ریزی

محمود فتوحی

پریروز رفتم به دیدنش، تا نیمه شب با او بودم و مرا در چه گرم آغوش گرفت. عصر مرداد، مردم خسته وخشکیده لب از بادام ریزی می آمدند. درختهای بادام خشک و خسته همچو روزه داران مانده در آفت

پریروز رفتم به دیدنش، تا نیمه شب با او بودم و مرا در چه گرم آغوش گرفت. عصر مرداد، مردم خسته وخشکیده لب از بادام ریزی می آمدند. درختهای بادام خشک و خسته همچو روزه داران مانده در آفتاب صبورانه مقاومت می­کردند. دو سال پیش هم همین روزها رفته بودم بادام­های کال عناب را می‌­ریختند، بادامی افتاد برداشتم که بشکنم، پوست سبزش عین دو پلک چشمی بود که بادام خاکی رنگ را در خود گرفته باشد. گویی چشم ِگلینی است که برای حضرت آدم از خاک ساخته بودند .

بادام زاری پدری

در کاسه‌ی آجیلِ نوروزی

بادام‌زارِ اجدادی‌ام را می‌بینم

چادری دارد از شکوفه‌های صورتی و سفید

در مغز بادام فرو می‌نگرم

گنجشکی شکوفه‌ را می‌زند

مادرم برای شکوفه ها طبل می زند

تا گنجشک‌ها بترسند و بروند

با صدای مادرم در مغز بادام فرو می‌روم

از نهال‌های فروردین سر بر می‌آروم

روی چادر صورتی شکوفه‌ها

مردمک بیخته‌اند و مروارید.

می‌رسم به هُرم مرداد

به فصل بادام‌های رسیده

بادام آویخته‌ از شاخه‌

چشم سبز مستی است

در آستانۀ هبوط

رودمعجن، کال عنّاب، مرداد 1388